شهریار عیوض‌زاده یک دیدگاه

دیشب در شهر کوچک و آرام کارلزکرونا یک قتل اتفاق افتاده است. صبح امروز یک مرد به دانشگاه ما آمده و با چاقو چند نفر را تهدید کرده است. حدس می‌زنند که همان فرد قاتل باشد. من هم صبح که رفتم دانشگاه دیدم که پلیس سر محوطه ایستاده و یک جایی را نوار کشیده که کسی نیاید. پرسیدم که چه شده، گفتند که یک آدم با چاقو تهدید کرده است. خیلی جدی نگرفتم و از در یکی از ساختمان‌هایی که در کنار محوطه است داخل شدم و بعد ساختمان به ساختمان از راهروهای میان ساختمان‌ها به ساختمان اصلی رفتم. به ساختمان اصلی که رسیدم تازه متوجه شدم که هیچ کس توی این چند ساختمان آخری نبوده است و کلا خالی خالی است. مشکوک شدم و دوزاری افتاد که ممکن است همین حالا آن فرد چاقوکش همین اطراف باشد. از ساختمان زدم بیرون و پلیس بیرون ساختمان ازم خواست که ترجیحا (توجه کنید کلمه را) آن مکان را ترک کنم. بیرون محوطه با جمعیت منتظر در انتظار ماندیم و جوک پراکندیم در مورد بمب اتمی که احتمالا کار گذاشته شده و دانشجویی که احتمالا برای کنسل کردن امتحان دست به این کارها زده و غیره تا این که وضعیت سفید شد و طرف خودش را تسلیم پلیس کرد و ما رفتیم سر کار و بارمان و بقیه چیزها.

حالا همه‌ی این‌ها را به عنوان یک هیجان صبحگاهی بگیرید اما داستان دیگر را می‌خواهم بگویم. کل این قضیه در ساعت ده صبح خاتمه یافته است. ساعت ده و بیست و شش دقیقه رئیس دپارتمان اطلاعات دانشگاه (فکر کنم یک چیزی مثل روابط عمومی) یک نامه به همه‌ی دانشجویان زده است. در این نامه او ابتدا ماجرا را توضیح داده و رابطه کاری فرد مظنون به قتل را با دانشگاه با ذکر نوع استخدام و کار توضیح می‌دهد. همچنین توضیح می‌دهد که آدم‌هایی که تهدید شده بودند و احتمالاً الان آزرده خاطر هستند در حال مددجویی از مرکز درمانی و کشیش هستند. بعد هم می‌گوید که اگر کسی احساس نیاز می‌کند که در این مورد صحبت کند، کشیش (که کلا یک جورهایی نقش روانشناس را هم بازی می‌کند) از ساعت فلان تا فلان در اطاق شماره فلان منتظر هم صحبتی با او است.

این نامه‌ی ساده که در کل ماجرا شاید به چشم کسی نیاید خیلی حرف‌ها در خود دارد. دانشگاه خودش را مسئول دیده که در مورد مسئله اطلاع رسانی کند و شفاف باشد. آن هم نه این که کسی از او بخواهد و بپرسد بلکه ۲۶ دقیقه بعد از پایان ماجرا وظیفه خود دیده که مسئله را مشخص کند. از همان اول کار هم خودش گفته که فرد مورد نظر ارتباطی با دانشگاه داشته و این ارتباط چه بوده است. بعد هم یک نسخه درمانی برای کسانی که شاید بیش از حد هیجان زده شده باشند تهیه کرده و حرف کلی هم نزده و دقیق گفته فلان کس، فلان ساعت،‌ فلان جا. و همه‌ی این‌ها چیز غریبی نیست و به قول معروف قرار است که این طور باشد و قرار دیگری نیست. هنجار جامعه این را می‌خواهد و این هنجار اعتمادآور است و هزینه‌های آتی عدم شفافیت و نیاز به شایعه را به حداقل می‌رساند. این هنجار سرمایه‌ای است که با آن کسب و کار زندگی را روان و ساده‌تر می‌توان انجام داد.

Average Rating: 4.8 out of 5 based on 282 user reviews.

شهریار عیوض‌زاده یک دیدگاه

داشتم این پست این وبلاگ را می‌خواندم (از سر نافرمانی در برابر خواندن چیزی که باید تا فردا بخوانم) که ناگهان چیزی در قلبم پرید و به خود گفتم که آن را ثبت در تاریخ کنم:

یکی از بزرگترین نوستاژی‌های همچنان در جریان زندگی من کتاب خریدن از خیابان انقلاب است . کلا کارکرد اصلی‌اش هم نوستالژی است. یک حجم رنگینی از خاطراتم از دوران بچگی تا حالا این جا ریخته است. این خیابان به طور عجیبی با تاریخ من عجین است. کثیف و شلوغ بودن این معبر هم هیچ تاثیری بر اثیری و جادویی بودن این حس در من ندارد. بارها شده که در سنین مختلف خواب کتاب خریدن از اینجا را دیده‌ام آن هم با ولع و خروار خروار. بارها شده که خوابهای نوستالژیکی دیده‌ام که جایی در یکی از اضلاع دانشگاه تهران بوده با آن درختان بلند قدیمی‌اش. سه پایه‌ی درک من از دنیا یک پایش توی همین خیابان روی زمین نشسته است. فصل‌ها را اینجا تجربه کرده‌ام.‌ همه وقت از سن و سال را اینجا تجربه کرده‌ام. حتی پدر، مادر، برادر و همسرم نیز جایی از این آلبوم مکانی نشسته‌اند. هنوز هم اگر جایی اطرافش باشم، فرصتی بشود می‌روم و کتابی از جایی از آن می‌خرم. مهم نیست که یک دنیا منبع اطلاعاتی دیجیتال در دسترس دارم و یا اصلا آن کتاب را می‌خوانم یا فقط ورقش می‌زنم، برای من خریدن کتاب از اینجا مثل نذر شمع است. گوشه‌ی مرا روشن کند یا نه مهم نیست. آنجا روشن باشد کفایت می‌کند. چون من هم آنجا هستم.

Average Rating: 4.4 out of 5 based on 198 user reviews.

شهریار عیوض‌زاده بدون دیدگاه

در گودرخوانی امروز صبح از طریق یکی از لینک‌های به اشتراک گذاشته شده، این پست وبلاگ “استادان علیه تقلب” را خواندم. من شخصا از سال پنجم دبستان که یکبار معلم کلاس (آقای قدیری که هر کجاهست خدایا به سلامت دارش -دبستان مهران ۱۳۶۴) تقلب کوچکم را تشر زد، به طور عجیبی دیگر هیچگاه در فرایند تقلب امتحانی شرکت نکردم ولو آن که حتی از جمع دوستانم مورد فشار قرار گرفته بوده باشم (فقط یکبار در یک بلبشوی بی‌معنای امتحانی به دوستی اجازه دادم ورقه‌ام را ببیند). اما این مطلبی که امروز خواندم مرا یاد تجربه “نگاه از آن سو”ی انداخت که همه کسانی که یک زمانی دانش‌آموز و بعد دانشجو بوده‌اند در آن شریکند. بنابر آن تجربه و همچنین چیزهای جدیدی که در فضاهای جدید آموزشی دیده‌ام یک نظر برای آن پست نوشتم که به واسطه طولانی شدن بدم نیامد آن را پست وبلاگ خودم کنم. نظر من به این شرح است:

“با عرض معذرت مواردی که شما به عنوان “راهکار کاراتر” عنوان کرده‌اید بعضا خود مصادیقی از تقلب هستند منتهی با درجاتی بالاتری از غیر اخلاقی بودن! همچنین مشکل بزرگ ما در اینجا هم تکرار شده است و این یعنی همان مشکل همیشگی و مکرر و کهنه‌ی نگاه اقتدارگرای یک طرفه‌ای که سعی می‌کند مسائل پیرامون را با صرف قدرت خود و با نگاه یک جانبه و پیش فرض این که «من همیشه سراپا پاکم» حل کند.

این که استاد “برگه فرد متقلب را به گونه ای تصحیح می کنند که فرد متقلب نتواند نمره قبولی کسب کند” معنای دیگرش این است که اصولا اعتباری بر نمره تصحیح نیست و اساتید هر گونه اغراض شخصی و سلیقه را می‌توانند در امر تصحیح به کاربرند. متاسفانه همانطور که شما بارها شاهد تقلب دانشجویان بوده‌اید،شاید ‌دانشجویان هم بارها طرف دیگر ماجرا را یا دیده‌اند و یا متصور هستند که دیده‌اند. حتی یک نمونه از وقوع چنین مسئله‌ای کل اعتبار آن استاد و بلکه همکارانش را هم زیر سوال می‌برد و مسئله را در یک جاده بی‌ سرانجام «این به آن در» می‌اندازد.

چه اشکالی دارد اگر که نگاه را به این سمت سوق دهیم که چه باید کرد که دانشجو کمتر محتاج تقلب بشود؟ و یا این که در محکمه‌ای که می‌خواهیم راه بیاندازیم برای استاد/معلم و ناظر/کارمند و دانشجو/دانش‌آموز اعتبار قانونی یکسانی متصور شویم تا نابرابری در برابر قانون را از طریق نظام آموزشی به صورت یک نرم اخلاقی سالها در ذهن دانش‌آموز و دانشجو حک نکنیم.

دانشگاه/مدرسه در امر آموزش اصولا دو دسته وظیفه دارد. یکی از آنها خود آموزش است و دیگری برآورد ادعای کسانی که مدعی یادگیری آن آموزش‌ها هستند (یعنی همان دانشجویان). اول این که چرا تا کسی مدعی نشده ما سعی در آزمودن آن ادعای نشده می‌کنیم! که تا طرف هم مجبور بشود به ریسمان تقلب چنگ بزند.در خیلی از سیستم‌های آموزشی دنیا امتحان امری تقریبا جدا از آموزش است که دانشجویان باید برای آن ثبت نام کنند (یعنی اصولا ادعایی بکنند تا بعدا قرار بشود که آن ادعا مورد آزمون قرار بگیرد) و دانشجویی که فکر می‌کند در حال حاضر توانایی لازم را ندارد،‌می‌تواند بعدا در یکی از زمانهایی در سال که برای امتحان مجدد مشخص می‌شود ثبت‌نام کرده و آزمون را به جای بیاورد.

در ضمن اگر دانشجو نتواند که ادعای خود را اثبات کند، در بعضی از نظام‌های آموزشی (مثلا در کشور سوئد) دانشجو می‌تواند که چندین بار امتحان مجدد دهد. و تازه بعد از تعداد مشخصی عدم توفیق می‌تواند درخواست تغییر مصحح بکند تا اگر احتمال مشکل شخصی میان او و مصحح وجود داشت آن هم رفع بشود.

این راهکار‌های بالا اصولا فشار بر دانشجو و مجبور شدنش به تقلب را شدیدا کاهش می‌دهند. البته هزینه‌ این کار به حق بر گردن دانشگاه و استاد است. بعید می‌دانم که بسیاری از اساتید تا به حال چیزی در مورد این راهکارها نشنیده باشند و متاسفانه شاید عدم تمایل سیستم آموزشی ما تا کنون برای اجرای این روش‌ها همین عدم حوصله و تمایل برای این هزینه‌ کرد بوده باشد.

بخش نهایی پست وبلاگ “استادان علیه تقلب” نکات و راهکارهای مثبت بیشتری دارد اما باز همان نگاه عدم همسانی در برابر قانون در آن جاری است. ناظر امتحان خواه کارمند معمولی دانشگاه باشد و خواه خود استاد باشد بالاخره یک فرد است و دایره‌ی تاثیرات اظهار نظر‌های او به صورت شخص باید محدود باشد. به طور خاص در کشور ما بسیاری از ناظرها کارمندان آن واحد آموزشی هستند که اصولا مهارت و یا صلاحیت آن‌ها برای این کار مشخص نیست. اساتید هم مهارت دانشی آن‌ها و حداکثر مهارت آموزشی آن‌ها سنجش شده و کسی چیزی در مورد مهارت و یا صلاحیت برقراری آزمون از جانب‌ آن‌ها نمی‌داند.

برای برقرار یک آزمون باید از ناظرانی (استاد و یا کارمند) استفاده کرد که حداقل نرم‌های اخلاقی و اصول مهارتی یک برگزار کننده آزمون را بدانند و بتوانند به کار بگیرند. این ناظران باید رزومه داشته باشند تا مشخص شود که درصد خطاهایشان و یا جریان شکایت علیه آن‌ها به چه صورت بوده است . این‌ها نباید منابع بی‌چالش قدرت باشند.معنای این حرف این است که دانشجو باید بتواند با اطمینان خاطر، از ناظر به دلیل رفتار غیر حرفه‌ای (مثل بلند صحبت کردن با موبایل در حین کار) یا برخورد غیر اخلاقی (مثل همان موردی که در کامنت اول پست وبلاگ ذکر شده آمده) شکایت بکند و بداند که یا آن شکایت به جایی می‌رسد و یا این که حداقل جایی ثبت می‌شود و در صورت مکرر شدن آن‌ها یک روز آن استاد و یا کارمند باید یک جواب اساسی به مجموعه آموزشی و یا حتی نظام آموزشی بدهد.

همچنین اگر که ما از ناظران بامهارت استفاده بکنیم و یا نکنیم نهایتا نظر آن‌ها باید داخل یک کمیته با رای مخفی ارزیابی شود. مخفی بودن از این جهت است تا روابط فردی آدمهای این سوی میز تاثیر کمتری در تصمیم اساسی آن‌ها برای آدم آن سوی میز داشته باشد.

در نهایت هم یک صنف دانشجویی باید وجود داشته باشد و در کل مراحل بتواند هم شاهد باشد و هم نظر بدهد و هم اگر که لازم آمد از مجرای مخصوص خود اقدام بکند.

همه‌‌ی این‌ راه‌ها را که آمدیم و اصول اخلاقی و روش‌های همه‌جانبه‌نگر را که جاری ساختیم حالا می‌توانیم برای کسی که با وجود همه‌ی این راه‌ها دست به تقلب می‌زند راحت‌تر حکم صادر کرد و مطمئن بود که هدف نهایی «علیه تقلب بودن» که داشتن جامعه‌‌ای پایدارتر و پیشرونده‌تر است تامین می‌شود و بهتر تامین می‌شود.”

پی نوشت: امروز آمدم ببینم کسی جوابی به کامنتم نداده باشد که دیدم اصلا کامنتم در سایت مزبور منتشره نشده! انشاءالله که خیر است …

Average Rating: 4.6 out of 5 based on 166 user reviews.

شهریار عیوض‌زاده بدون دیدگاه

دانشگاه ازمون خواسته این متن زیر را بپراکنیم و برایش تبلیغ کنیم. شخصا ورای این مشکل که از سال آینده دانشگاه‌های سوئد پولی می‌شوند و فعلا هم از کمک‌هزینه تحصیلی خبری نشده این رشته‌ها را (به خصوص آن یک ساله را که قبلا امتحان پس داده) توصیه می‌کنم و دوست داشتم که ایرانی‌های بیشتری در این رشته بودند، شاید که می‌تونستند گوشه‌ای از مشکلات پایداری زیستی و اجتماعی در دنیا و کشورمون به خصوص رو از زمین بلند کنند. در ضمن فکر کنم که اگر تا مهلت تعیین شده ثبت نام اولیه رو انجام بدهیم در مراحل بعدی بشود که مدارک رو تکمیل کرد البته خیلی دقیق نمی‌دانم و می‌شود از خود دانشگاه پرسید.

“Want to obtain an amazing master’s degree, while studying with international colleagues in a beautiful part of the world?

Blekinge Institute of Technology (BTH) in Karlskrona, Sweden offers two groundbreaking Master’s programmes. These programmes come with the great opportunity of being free for all EU/EEA and Swiss citizens.

BTH is a top ranked sustainability research and education institution currently recruiting bright, early – mid career professionals for their cutting-edge Master’s programmes.

The Master’s in Strategic Leadership towards Sustainability (MSLS) and the Master’s in Sustainable Product Service System Innovation (MSPI) are underpinned by the science-based Framework for Strategic Sustainable Development (widely known as The Natural Step Framework), spearheaded by Dr. Karl-Henrik Robèrt, a global sustainability leader and programme co-founder.

MSLS explores the baseline science of strategic sustainable development coupled with the skills required for organizational change. The programme produces graduates who can deliver organizational leadership for strategic change towards sustainability.

MSPI enables students to design and innovate for positive socio-ecological impacts of products, services, and product-service systems throughout their life-cycles. This programme produces graduates who can deliver outcomes that meet user needs while generating competitive advantages in the expanding sustainability-driven market.

The Swedish state kindly pays for tuition fees for these Master’s programmes for European students and courses are taught in English. BTH is located in the beautiful coastal city of Karlskrona, a UNESCO world heritage site on the southeast coast of Sweden.

Online applications open on the 1st of December 2010 and close 17th January 2011.

Please see our website portal www.bth.se/sustainability for more information.

Average Rating: 4.4 out of 5 based on 193 user reviews.

شهریار عیوض‌زاده بدون دیدگاه

انتشار ویکی‌لیکس یک نمونه از آن رخداد‌هایی است که ممکن است زمان را به دو قسمت قبل از و بعد از خود تقسیم کنند. یعنی ما مثلا بگوییم سه سال قبل از انتشار ویکی‌لیکس این اتفاق‌ها افتاد و دو سال بعد انتشار ویکی‌لیکس این اتفاق‌های دیگر. این حرفم را به معنای آن نمی‌دانم که این انتشار جدید ویکی‌لیکس رازهای استراتژیکی را آشکار کرده است. اتفاقا حدس می‌زنم که بسیاری از حرف‌هایی که در ویکی‌لیکس زده شده جزو دانسته‌ها و فرضیات معمول یک دیپلمات میان‌رتبه است. اما اکنون هرم میزان اطلاع از این دانسته‌های استراتژیک تغییر شکل داده و ارتفاع هرم کم شده است. یعنی سطوح پایین‌تر اطلاعات بیشتری دارند و یا یقین آن‌ها به گمان‌های قبلی‌شان بیشتر شده است. و تمام این‌ها فارغ
از این است که این اطلاعات ارائه شده از چه درجه‌ای از صحت برخوردار هستند.

این تغییر باعث افزایش فشار بر بالادستی‌ها برای اتخاذ واکنش می‌شود. و این یعنی کل انرژی سیستم بالا رفته است. و این یعنی که سیستم ممکن است از جوب‌ها و شیارهای نیمه پایداری که بوده بیرون بیاید و در یک جوب و شیار جدید راه بیافتد. و یا این که همان روند‌های قبلی اما با شدت بیشتری دنبال شود. نمونه‌ی کوچک مشابه این جریان می‌تواند زمانی باشد که که در یک جمع با آن که همه از کشش‌ها و دافعه‌های میان گروه اطلاع دارند ولی اتفاقاتی می‌افتد که به اصطلاح روی آدم‌ها به هم باز شود و داستان جدیدی نوشته شود.

پایگاه‌های قدرت و سیستم‌های سیاست‌ورزی و کارگزارانشان عموما از این تغییر و بازی جدید ناخوشنودند و چیدمان‌های قبلی خود را به هم خورده می‌بییند و سعی می‌کنند یا بی‌واکنش و بی‌صدا باشند
و به عامل‌های فراموشی زمانی یا نویز‌های حواس ‌‌پرت‌کن طبیعی در فضا تکیه کنند و شاید بعضی از آن‌ها شروع به تولید عمدی نویز نیز بنمایند.

این پایگاه‌ها حتی اگر که مطالب موجود به نفع آن‌ها نیز باشد باز ترجیح می‌دهند که برای این اسناد هیچ اعتباری ندهند زیرا از آینده‌ی این اسناد بی‌خبرند و نمی‌خواهند در فرایند اعتباردهی به آن‌ها ریسک آینده خود را بالا ببرند. البته اگر رسانه (داخل و خارج) در فضای آن‌ها تحت کنترل باشد می توانند به صورت گزینشی و بر حسب منفعت به آن اسناد بپردازد.

همچنین این پایگاه‌ها در صورتی که مجبور شوند تا واکنشی از خود بروز دهند، نوع این واکنش نشان‌ دهنده‌ی قدرت رسانه در آن کشورها خواهد بود. قدرت بالای رسانه، کارگزار سیاسی را مجبور خواهد کرد که اعتبار اسناد را زیر سوال نبرد و صرفا به سودمند بودن یا نبودن این درز اسناد بپردازد زیرا که رسانه‌ها با آوردن تعداد زیادی از نمونه‌های صحیح او را زمین‌گیر خواهند کرد اما در جایی که رسانه‌ها کنترل شده و یا نیمه کنترل شده‌ هستند مرزهای قرمز به رسانه اجازه‌ی چالش جدی نخواهد داد و کارگزار سیاست می تواند راحت‌تر کل مسئله را کذب بنامد.

به هر حال کل این داستان ویکی‌لیکس به ما امکان می‌دهد که جواب‌های جدیدی برای بعضی از گمان‌هایمان از قدرت اطلاعاتی و رسانه‌ای و همچنین حقوق شهروندی کشوری همچون آمریکا بنماییم. ماجرای ویکی‌لیکس یک کاتالیزوری است که فضای جواب‌ها را به میزان زیادی پلاریزه می‌کند. یعنی یا ما باید باور کنیم که سیستم‌های اطلاعاتی آمریکا به سادگی قادرند یک بازی بزرگ و با ابعاد پیچیده و نا مشخص مثل آزادسازی و یا جعل چند صد هزار سند معنا دار را اجرا کنند و به اهداف اطلاعاتی خاص خود برسند و یا باید باور کنیم که سیستم‌های اطلاعاتی این کشور نقاط ضعف هم فراوان دارد و همچنین قوانین حقوق شهروندی در این کشور چنان قوی هستند که به این سادگی‌ها نمی‌توان سر کسی را زیر آب کرد. البته در مورد آخر باید که منتظر ماند و دید.

Average Rating: 5 out of 5 based on 288 user reviews.

شهریار عیوض‌زاده ۲ دیدگاه

دوستی برای جمعمان یک ایمیل فوروارد کرده بود به مضمونی که در زیر می‌بینید. دلیل کارش هم بدون شک تحذیر ما از یک زندگی ناسالم بوده است. اما من با محتوای این ایمیل مشکل داشتم و پاسخی برایش نوشتم که آن را در ادامه این پست می‌بینید.

 

نامه‌ی فوروارد شده:

 

آیا می دانید سس مایونز به دلیل ترکیب خاصی که دارد در کنفرانسهای علمی به عنوان سم کبد معرفی می شود .• آیا می دانید ساندیسها, نوشابه ها, بیسکویتها, کیکها و… با قندهای مصنوعی چون ساخارین که ۱۰۰۰ برابر شیرین تر از قند معمولی است ساخته می شود که دشمن کبد و کلیه می باشد . آیا می دانید رنگهای افزودنی در نوشابه ها, ساندیس ها, کیکها, آدامسها و … همه سرطان زا هستند . آیا می دانید قیمت روغن ها مایع مثل آفتابگردان اگر واقعی باشد حدود ۱۲ الی ۱۵ هزار تومان خواهد بود ولی الان در بازار ۹۰۰ الی ۸۰۰ تومان است که از یک کیلو تخم آفتابگردان ارزانتر است. • آیا می دانید بیشتر محتوای روغن های مایع از پارافین خوراکی که محصول پالایشگاهای نفت است درست شده است که کلسترول خون را افزوده موجب چربی خون و… می شود که کشنده است. • آیا می دانید در اکثر کارخانه های آبلیموهای صنعتی حتی یک عدد لیمو هم وارد نمی شود و آب لیمو صنعتی از (( آب کاه)) بعلاوه برخی اسانسها و جوهر نمک تولید می شود که همین امر موجب ته نشین نشدن محتوای آب لیمو می باشد • آیا می دانید کره گیاهی دروغی بیش نیست و با مواد پایه ای نفت و در برخی کشورها فضولات انسانی تولید می شود و موجب تشکیل پلاک اتروم در عروق کرونر قلب و بیماری های ایسکمیک قلبی می شود و شعار ((کره ارگارین(گیاهی)دوست قلب شما)) فریب افکارعمومیست. • آیا می دانید مواد قندی موجود در نوشابه ها موجب پوسیدگی دندانها می شود (دندان شکسته داخل نوشابه پس از ۷ ساعت حل می شود). • آیا می دانید سس مایونز از همه غذاها مضرتر برای صدمه به پوست و جوش صورت است. • آیا می دانید پنیر پفک اغلب پنیر تلخ( پنیر فاسد) و گندیده تاریخ مصرف گذشته می باشد چسبندگی پفک براساس تحقیقات تا ۷ بار مسواک هم تمیز نمی شود و موجب بی اشتهایی میشود و آمار مصرف پفک در ایران روزانه هر نفر ۲ عدد می باشد

… و اما چه کنیم؟

بهترین غذا آبگوشت با گوشت گوسفند است و بهترین روغن, روغن حیوانی است. روغن کنجد و زیتون هم بهترین روغن گیاهیست. بهترین نان نانهای سبوس دار است مثل نان سنگک بهترین نوشابه سکنجبین است که ترکیب مقداری عسل سرکه و … می باشد بیش از صد نوع چای هم اکنون در کشور ما موجود است که متناسب با مزاجها مصرف انواع آنها توصیه می شود مثل( چای کوهی, گل گاو زبان, سنبل الطیب, گزنه, زنجبیل, گل نسترن, پونه, بابونه, دارچین, آویشن, استخودوس, …) همراه کمی نبات بجای قند وشکر استفاده از خرما, ارده شیره انواع میوه ها کشمش, توت خشک, عسل بسیار بجاست. بهترین ظرف که هم کمبودهای خون بدن را جبران کرده و هم موجب میکروب زدائی از غذا می شود ظرف سنگی و مسی می باشدکه سفارش ائمه معصوم و رایج در کشورمان بوده است بهترین تنقلات آجیل های طبیعی هستند که به جهت طبع گرمشان بسیار مفید می باشند( مصرف آجیل ها جزء فرهنگ عمومی بوده است) غذاهای خورشی سنتی, غذاهای سرخ نشده، سبزی خوردن بویژه نعنا بجای سالادهای امروزی, لبنیات پرچرب و دست نخورده(شیر و لبنیات باید جوشانده شود) حبوبات بخصوص نخود( اگر خیس شده و آب آن بدور ریخته شود موجب نفخ نمی شود) سس دست ساز طبیعی(مخلوط تخم مرغ وسرکه) بطور تازه قابل استفاده است. کلیه غذاهای طبیعی بطور تازه استفاده شود از خوردن میوه در غیر فصل آن خودداری شود. ضمناً عمده میوه در محل جغرافیای رویش طبیعی آن مفیدتر است. پوست میوه ها بعنوان ماسک جهت نرمی و زیبایی پوست بسیار مفید است میو ها و سبزی جات هرچه بیشتر در معرض نور خورشید قرار بگیرند مفیدترند و فقط سنگ نمک و پودر آن, نمک سالم و قابل استفاده هستند استفاده از چوب مسواک(بنام چوب اراک) بعد از خلال دندان بهترین مسواک و ضدعفونی کننده طبیعی و مالش دهنده لثه ها خواهند بود

کمترین کمک انسان دوستانه شما تکثیر این برگه و در اختیار دیگران قرار دادن است.”

 

پاسخ من:


سلام

ببخشید ولی من فکر می‌کنم که این نوشته یک نوشته‌ی گمراه کننده است. بعضی از بخش‌های این نوشته راست است. مثلا وقتی که در مورد ساخارین و تاثیر آن بر کبد صحبت می‌کند. این ظاهرا به بقیه مطالب اعتبار می‌دهد. اما بعضی از مطالب نادرست و بی‌پایه است و بدتر از آن مطالبی هستند که عمل به آنها آسیب‌رسان به سلامت اشخاص است. مثل تجویز مصرف روغن حیوانی که مضر بودن آن امروزه به صورت یک فکت علمی‌ عنوان می‌شود و برای اثبات آن سالهای طولانی بسیار محقق وقت صرف کرده‌اند و آن را اثبات کرده‌اند. اگر کسی می‌خواهد که یک فکت علمی را زیر سوال ببرد، مشکلی نیست اما باید مثل آن آدمها بسیار بسیار وقت بگذارد، هزار گونه آزمایش بکند تا بتواند که یک فکت جدید را به جای آن بنشاند. همین‌طوری زیرگوشی مطلبی را عنوان کردن معمولا به کاری نمی‌آید و بدتر از آن اگر که توصیه به عمل مخالف باشد که عملا بازی با جان آدمهاست.

در ضمن این نوشته یک تم ضد مدرن اساسی هم دارد. از آن مدل فکر کردن‌هایی که هر چه قدیم داشتیم همه خوب بوده و هر چیزی که در دنیای جدید است همه بد است. این طرز تفکر حتی از آن مدل فکر کردن که جدید‌ها همه خوبند و قدیم‌ها همه بد هم ناکارامد‌تر است. بدتر از آن این که من احساس می‌کنم ساختارهای قدرتی که  به واسطه ظهور و یا پررنگ‌تر شدن فاکتورهای مدرنی مثل ارزشهای دمکراتیک، ارزش‌‌گذاری بر شفافیت، تابو نبودن چالش با ساختارهای قدیم قدرت، قائل بودن حق دانستن برای همگان، قائل نبودن حق انحصاری روایت و تفسیر از چیزی،اولویت‌ دادن امور اثبات‌پذیر به  امور کمتر قابل اثبات، بالارفتن ظرفیت تحمل چند صدایی و سایر ارزش‌های مشابه دیگر موجودیت آنها در خطر افتاده است سعی در درافتادن با این دنیای مدرن از هزارگونه می‌کنند که یکی از آن‌ها زیر سوال بردن کلیت زندگی مدرن در لفافه‌ی و با شعار «بازگشت به طبیعت» است.

 بازگشت به طبیعتی که نمی‌دانیم چرا در آن روغن حیوانی را طبیعی می‌نامیم و کره گیاهی را مدرن و غیر طبیعی (مواد نفتی!‌ ساخته از فضولات! فقط مانده بگوییم قبل از بسته‌بندی یک لعنت هم بر آن می‌فرستند). بازگشت به طبیعتی که مفهوم میکروب را از دنیای مدرن می‌گیرد و بعد ظرف سنگی و مسی را میکروب‌کش معرفی می‌کند (از کجا چنین کشفی کرده‌ایم؟!)  و بعد برای محافظت نظر خودش یک تابوی مذهبی هم مثل برچسب بر آن می‌زند تا جرات کسان برای چالش با آن را کم کند.

این‌ها هیچ یک بازگشت به طبیعت نیستند. این‌ها سوء استفاده از این عنوان هستند. تم اصلی  و پنهان در پس تمامی این سفارشاتٰ، بازگشت به زندگی صد سال پیش است. و البته موارد فراوانی می‌توان یافت که زندگی صد سال پیش از لحاظ بیولوژیکی زندگی سالم‌تری بوده است اما دغدغه اصلی این گونه نوشته‌ها عموما صرفا تعارض با زندگی مدرن است. زندگی که خیلی بیش از آن چه فکرش را می‌کنیم مجبور به زندگی به آن شیوه هستیم. زندگی که حتی از لحاظ بیولوژیکی اگر که جاهایی ما را سخت می‌فرساید در عوض متوسط عمر ما را بالا برده است. زندگی که ما همه در قیف آن افتاده‌ایم به دلخواه و به اکراه و غیر از بومیان تازه پیدا شده در آمازون و یا گروه مذهبی‌ آمیش در کشور آمریکا (که آن‌ها را هم خیلی مطمئن نیستم) بقیه ما چه قبول کنیم و چه نه متصل با آن هستیم و راهکار زندگیمان بهتر ساختن این دنیای مدرن است و نه گریز از آن که امکان پذیر نیست.

بازگشت زندگی به صد سال پیش و تعارض با زندگی مدرن می‌تواند دلایل مختلفی داشته باشد. مثلا یک دلیل می‌تواند یک حس نوستالژیک باشد برای وقتی که تنور خانواده‌ها گرم‌تر و مشغله دوران کمتر بود و در عین‌ حال عصر تابستان دور هم جمع می‌شدیم و کاهو سکنجبین می‌خوردیم. این حس کاملا متین و پر ارزش است. اگر به جای نوستالژی، حسرت بر روابط  اجتماعی کم بسامد شده‌ای هم باشد باز این هم بدون شک ارزشمند است. اما به هوش باشیم اگر که پای نیاز آن ساختار کهنه‌ی قدرتی در میان است که چون کسب و کارش هر روز کساد‌تر می‌شود و پایه‌هایش به غژغژ افتاده، می‌خواهد از نمد نوستالژی سکنجبین خوری و روابط اجتماعی دوستی ما برای کلاه از سر افتاده‌اش کلاهی نو جانشین کند،آنگاه دست به دست کردن پول نارایج این ساختار کهنه چیزی بیش از کش دادن دوران اقتصاد در حال ورافتادن این ساختار و نیرو رساندن به آن برای جنگ با هر چیزی که خارج از این کهنه ساختار است نیست. و البته از جمله‌ی  آن خارج از کهنه ساختارها همان  فاکتورهای مدرنی که عنوان شدند هستند که بسیاری از آن فاکتورها به صورت تاریخی انسانی بوده و هستند و جنگ با آن‌ها جنگ با انسانیت است.”

Average Rating: 4.5 out of 5 based on 175 user reviews.

شهریار عیوض‌زاده یک دیدگاه

اینجا در دانشگاه، چند وقت پیش متوجه شدم که یکی از دخترهای دانشجوی همکلاسی خطی سیاه مثل سبیل بالای لبش کشیده و یا پیش خودم فکر کردم- که شاید زخمی، چیزی شده و آن جا را با مرهمی پوشانده. روز بعد هم دیدم خط هنوز همان‌جا که بوده هست و بیشتر دقت کردم و دیدم که تاب یک سبیل پر تاب کلاسیک را هم دارد و واقعا یک سبیل نقاشی شده است! پیش خودم فکر کردم که در یک شرط‌بندی باخته است و دوستان بدجنسش مجبورش کرده‌اند که چند روزی با سبیل میان خلق خدا انگشت‌نما باشد (یاد دبیرستان افتادم که بچه‌ها برای خنده، نصف سبیل یکی را به زور زده ‌بودند و بنده خدا برای اصلاح نصف بقیه مجبور شده بود التماس کند). چند روز بعدش هم سبیل سیاه قلم همچنان سر جایش بود و عجیب‌تر این که به نظر می‌رسید رشد هم می‌کند! شبش داستان را برای فرناز تعریف کردم و نتیجه‌گیری کردیم که بعضی‌ آدم‌ها روش‌های عجیبی را برای دیده شدن انتخاب می‌کنند.

چند روز دیگر هم گذاشت که من به رقم کنجکاوی رویم نشد بپرسم تا این که بالاخره در موقعیتی، کسی دیگر ازش پرسید که داستان این خط سیاه چیه وجواب ساده بود.

این یک حرکت نمادین به نام ” November Movember ” است که در آن برای جلب توجه مردم به بیماری‌های مخصوص مردان (مثل سرطان پروستات)، مرد‌ها می‌آیند و در ماه نوامبر سبییل‌هایشان را بلند می‌کنند. من با آن که قبلا این را خوانده بودم اما نتوانسته بودم که نماد و معنا را در ذهنم با هم ارتباط بدهم و جالب‌تر این که تازه به یاد آوردم که بسیاری از مردان کلاس هم به تازگی به رویش انواع مختلفی از گونه‌های استوایی و نیمه‌استوایی سبیل روی آورده‌اند و من شاید آن را در ذهنم به بازگشت مدهای دهه هشتاد مرتبط می‌دانستم. به هر حال رویش سبیل بر صورت یک دختر باعث شد که من هم به صرافت به یاد‌آوری November Movermeber بیافتم و باقی سیگنال‌های تعبیه شده در درونش.

حالا همه این‌ها را گفتم تا به این جا برسم که نمونه‌ای از مشکلات من نوعی در ارتباطات معنا با یک غربی از چه جنسی می‌تواند باشد. مسئله ارتباط صرفا منحصر به این نیست که چه واژگان مشترکی از چه زبانی میان من و او وجود دارد. مسئله اصلی‌تر این است که چه پیش‌فرض‌هایی در ذهن هر کس وجود دارد و چگونه این پیش‌فرض‌ها به ساختار پر از ناگفته‌ها و پر از ابهام یک گفتگو می‌چسبند تا به آن گوشت معنا و عینیت بدهند و اگر که جنس این پیش‌فرض‌ها متفاوت باشد ساختار گفتگو ساختار ناهمگنی خواهد شد که درک‌های ناهمگن طرفین را به بار خواهد آورد.

من بنابر پیش‌زمینه‌ی‌ سرزمینی‌ام برای این عمل معناهای زخمی شدن، در شرط‌بندی باختن، نیاز به دیده شدن و یا بازگشت مد دهه هشتاد را متصور بودم ولی سیگنال‌هایی که قرار بوده تبادل شوند مرتبط با بیماری‌‌ها مردان، عدم تفاوت رل اجتماعی بر مبنای جنسیت، همیاری اجتماعی، امکان تغییر اجتماعی و بودن جنبه‌ی”فان” (چی ترجمه‌اش کنم؟) حتی در هر کار جدی بود. اعتقاد دارم که اصولا فضای مشترک جهانی به سمت جایی می‌رود که این اختلاف دریافت‌ها کمتر می‌شود (که الزاما چیز مثبتی هم نیست) البته اگر به شرطی که اختلاف زمانی میان ما (که گاهی در حد اختلاف نسلی میان دو نسل همزمان نمایان می‌شود) کمتر شود و بیشتر نشود. همچنین جدای این بدفهمی‌ها در سیگنال‌ها، جایی که ما توی عالم معنی‌ها سفره پهن کرده‌ایم و گرد هم نشسته‌ایم و گفتگو می‌کنیم با جایی که آن‌ها گرد هم نشسته‌اند و قهوه‌ می‌نوشند و حرف می‌زنند انصافا که فاصله‌ی‌ از ماه من تا ماه گردون دارد.

Average Rating: 5 out of 5 based on 173 user reviews.

شهریار عیوض‌زاده ۲ دیدگاه

پلنگی که از ترس جان خود بیست متر بالای دکل فشار قوی رفته و آن‌جا با گلوله‌های کلاشینکف صیاد از پای درآمده مثل پلنگی است که در وقت گریز از خیل صیادان و سگ‌هایشان در میان بیشه، ناگهان هدف تفنگ صیادی قرار می‌گیرد و می‌میرد. مرگ مرگ است ، چه فرقی می‌کند برای ما که همدم هر روزه‌اش هستیم… آدمی که تفنگ به دست می‌گیرد و پلنگی را در گوشه‌ای از نامردمی‌ها می‌کشد مثل و کمتر از مثل هزاران هزار همتای خود است که تفنگ بر دستند و دیگر آدمها را می‌کشند. کشتن کشتن است، چه فرق می‌کند برای ما که هم‌راه هر روزه‌اش هستیم…. اما وقتی صیاد پلنگی را دنبال کند و پلنگ از ترس جانش بیست متر بالای دکل فشار قوی برود و صیاد با سماجتی دیو گونه برای کشتنش، آن جا با گلوله‌های کلاشینکفش آخرین حق نفسش را از او بستاند، که چه شود، که چه شهوت کشتاری در درونش سیراب شود، که چه عقده‌ای در درونش گره‌خورده‌تر شود، که چه تلنبار تاریکی در درونش سنگین‌تر شود،‌ آن وقت دیگر مثل چیزهای دیگر نیست…. آن وقت یک نمونه‌ی هشدار دهنده و یک تعبیر نامبارک از اضمحلال عمیق و عمیق و عمیق اخلاقی است. یک پرتگاه بر کنار دره‌ی آتش است که لبه‌اش که بایستی و نگاه کنی، می‌ترسی و خیلی می‌ترسی. یک تباهی و فساد وحشتناک و ترسناک که مشام امیدت را سخت افسرده می‌کند وقتی که صحنه را از نگاه و از درون صیاد بازسازی می‌کنی. و آدم می‌اندیشد که این ناآدم با چنین خویی وقتی که کلاشینکفش را بر ما دیگر آدم‌ها – که جای خیلی بزرگتری از پلنگ را از ملک طلق او گرفته‌ایم – نشانه رود، چه جهنمی را از خویش روایت خواهد کرد.

اصل خبر را از اینجا بخوانید

تفسیر خبر را از اینجا بخوانید



Average Rating: 4.7 out of 5 based on 258 user reviews.

شهریار عیوض‌زاده بدون دیدگاه

امروز یک وبینار داشتیم با Bob Willard. چند تا نکته جالب در این وسط گفته شد:

اول این که بین سالهای ۲۰۰۷ تا ۲۰۱۰ آمارگیری کرده‌اند از مدیرعامل‌های شرکت‌ها (در آمریکای شمالی ؟) درباره میزان توجه یا تعهد آن‌ها به الگوی توسعه پایدار و بعد آمار گرفته‌اند که چه عاملی بیشتری تاثیر را برای توجه آنها به این مسئله داشته است. تقریبا در تمامی موارد توجه و یا تعهد مدیران به توسعه پایدار بیشتر شده بود اما در مورد دلایل، چیزی که جالب بود این بود که آن‌ها از سال ۲۰۰۷ تا ۲۰۱۰ سهم کمتری را به NGOها تخصیص داده بودند. بحث شد که دلیل این مسئله چه بوده. دلایلی که عنوان شد عموما مثبت بود:

  1. مدیران در حال حاضر بیشتر متوجه رابطه واقعی میان بحث توسعه پایدار و منافع شرکتی شده‌اند و یا به طور طبیعی به آن برخورد کرده‌اند و این نقش NGOها که بیشتر بر مبنای مدلهای advocacy
    lobby & است را کمتر کرده است.
  2. NGOها عملا کار خودشان را کرده‌اند و ارتباط میان منافع سازمانی و اصول توسعه پایدار برقرار شده و عملا مثل یک کاتالیزور بعد از انجام واکنش، در بیرون واکنش ایستاده‌‌اند.

 

دوم این که در جواب یک سوال در مورد شرکت‌هایی که مبنای کسب و کار آن‌ها عدم توجه به توسعه پایدار است هم عنوان شد که بگذارید به حال خودشان باشند، وقتمان را برایشان تلف نکنیم چون به زودی در رقابت با سایر شرکت‌ها می‌میرند. به نظر من این نوع جواب از یک اعتماد به نفس در مورد روند بازار/جامعه/اقتصاد و رویکرد روز‌افزون آن‌ها به توسعه پایدار خبر می‌دهد، چیزی که در فضای وطنی اصلا قابل تصور نیست. فکر می‌کنم این روند حتی فضای داخلی کشور ما را هم تحت تاثیر قرار بدهد. مخصوصا آن بخشهایی از این فضا را که به عنوان مصرف کننده یا به عنوان رقیب تجاری در ارتباط با فضای جهانی است. اولین بخش‌هایی از فضای داخلی که تحت تاثیر تفاوت فشار با فضای جهانی قرار بگیرد اولین بخش‌هایی خواهند بود که به دنبال آدمهای حوزه توسعه پایدار خواهند گشت.

Average Rating: 5 out of 5 based on 169 user reviews.

شهریار عیوض‌زاده بدون دیدگاه

سی سال از شروع جنگ ایران و عراق گذشت. روز اول را یادم است. تراکم عجیبی از دلهره که در چشم و سکوت و صحبت آدم بزرگ‌ها بود. حتی آن تصویر زرد کج در تلویزیون را که پشتش سرود می‌خواندند “ای سرباز، ای برادر …” و از تویش نگرانی می‌ریخت توی اطاق را یادم است. با این حال هیچ چیزی از آن به بعد عجیب نبود. جزئی از زندگی بود. بمباران‌ها و موشک‌باران‌ها و اضطراب آژیر خطرها و پناه‌بردن به پناه‌گاه‌ها، کمبودها و صف‌ها و کوپن‌ها، آدمهایی که از فضای اطراف کم می‌شدند و حتی اواخر آن این حس که شاید من هم مجبور شوم تجربه نزدیکتری از کل این داستان داشته باشم هیچ کدام باز عجیب نبود. جزئی از زندگی بود.

اما حالا سالهاست که برایم آن خاطرات عجیب می‌نماید. این که در این چنین تجربه‌ای قرار داشته‌ام (که نسبت به کل جریان، بسیار سبک و از راه دور بود) برایم عجیب است. برایم عجیب است که راستی راستی کسی می‌خواست ما را بکشد، آخر چرا؟! برایم عجیب است وقتی که یادم می‌آید آن باری را که دو غول پرنده بالای سرم رد شدند و من زیر سایه‌شان با پای برهنه آن حیاط خاکی را به سمت زیرزمینی که هیچ چیزی جز یک دروغ تسلا بخش نبود، به شوق زنده ماندن می‌دویدم. آیا آن کسی که توی این صحنه دارد می‌دود من هستم؟! چقدر عجیب است! برایم عجیب است وقتی آن صحنه از همان روزهای اول را یاد می‌آورم که اتفاقی شی‌ای از بام به داخل کوچه افتاد و من پنج ساله، سایه‌ی آن را در پشت شیشه فکر کردم که بمبی است که دارد می‌افتد و از ته وجودم فریاد زدم. مگر تا آن زمان چند بار شنیده بودم که بمب چیست؟! برایم عجیب است که نوجوانیِ آن سرباز‌ها را در تلویزیون می‌دیدم و تعجب نمی‌کردم. برایم عجیب است که قلک‌های شکل نارنجک را پر می‌کردیم و تعجب نمی‌کردم. برایم عجیب است که راه قدس از کربلا می‌گذشت و ما هر روز سر صبح‌گاه آن را برای خودمان وعالم تکرار می‌کردیم. برایم عجیب است یادآوری دود اسفند و آخرین آغوش دم اتوبوس برای رفتن این نوجوان و در آن‌سویش آن نوجوانی که حاضر می‌شد در زمستان به کوه و کمر بزند و از مرز رد شود و در تبعید‌گاه خودش فرود آید تا نرود. تصویر بی‌رنگ جوک‌های برنامه صبح جمعه با شما در مورد محتکرها، برایم عجیب است. باور نکردن فعالانه‌ی اخبار رادیو‌های غیر خودی برایم عجیب است. تکرار بی‌نهایت‌بار کارتون‌های تکراری دهه‌ی‌ هفتاد و مکرر شدن لذت ما برایم عجیب است. گذراندن درس آموزش نظامی در دوازده سالگی وقتی که تفنگ واقعا چیز سنگینیست برایم عجیب است. این که نقشه تهران را گرفته بودم و مناطق اصابت موشک را علامت گذاشته بودم برایم عجیب است. این که آدمهای آن روزها، این روزها کجاها هستند و چه می‌کنند برایم عجیب است. این که قیافه آن سرباز عراقی بیگانه، امروز چه آشنا می‌نماید برایم عجیب است. این که روایت نسل قهرمانان، در جای نامعلومی از کتاب داستان گم شده برایم عجیب است. این که ما یا آن‌ها یا هر دومان برای چه می‌جنگیدیم برایم عجیب است. این که سی سال از آن خاطره‌ی تازه و زنده گذشته، برایم عجیب است، خیلی عجیب.

Average Rating: 4.6 out of 5 based on 196 user reviews.



© 2007.

ساخته شده توسط Rodrigo آماده شده برای وردپرس فارسی و فارسی سازی شده توسط علی ایرانی.

WordPress