واژه زمان

تجربه شهریار عیوض‌زاده از گذر زمان

افتادن در گرداب پینوکیو

شهریار عیوض‌زاده

افتادن در گرداب پینوکیو

 

* تو به پینوکیو می‌خندی؟! …. که چرا سخن آن دو شرور دغل را باور کرد و سکه های طلایش را به زیر خاک دفن کرد و بر روی آنها آب ریخت به امید آن که روزی درخت طلا سر بر آورد و شکوفه‌هایش سکه طلا میوه کند؟! … واقعا تو فکر می‌کنی در دنیایی که آدمکها وقتی دروغ می‌گویند بینیشان دراز می‌شود و دارکوبها باید بیایند و جراحی زیبایی بر روی بینی انجام دهند آن وقت یک آدمک چوبی حق ندارد این حرف را باور کند که کاشتن سکه طلا ممکن است درخت طلا به بر آورد؟ … راستی تو به چه وزنی به یک آدمک چوبی این امیدواری را می‌دهی که اگر آدمک خوبی باشد یک روز آدم خوبی خواهد شد؟ … آیا تبدیل چوب مرده به گوشت زنده و آدمک به آدم به راستی ساده تر از تبدیل سکه طلا به درخت سکه طلا است؟! … در دنیایی که خیلی چیزها ممکن است پس خیلی چیزهای دیگر هم ممکن است! (نه! جان من! با عمق فلسفی جمله حال کردید؟!)

* می‌دانی! به نظر من پیغام ساده و پنهان این اپیسود داستان پینوکیو این است که اگر در جایی به هر سودایی سکه طلایی کاشتی، همانجا تا صبح دولت بیدار باش که اگر بخت یارت بود که خوشا به حالت و گر نه حداقل سکه‌هایت را از خاک به در آوری و بگذاری توی جیبت!

* در بعضی از جنگلهای بلوط دنیا، سنجابها در تابستان برای ذخیره زمستان به زیر خاک، بلوط دفن می‌کنند. سنجابها داستان پینوکیو را نشینده‌اند و همچنین این کار را نمی‌کنند که درخت بلوط دربیاید ولی از بخت بلندشان بعضی وقتها واقعا درخت بلوط در می‌آید! … البته احتمالا زمانی درخت بلوط نوزاد به بلوغ باروری می‌نشیند که هفت نسل از نسل سنجاب قهرمان قصه ما گذشته است … سنجابها فقط به فکر زمستان خویشند اما دوراندیشی کوتاه مدت آنها رودخانه حیات جنگل بلوط را در طول زمان امتداد می‌دهد.

* تو به پینوکیو می‌خندی؟! … او حداقل همت کرد و سکه طلا کاشت اما تو (نه با شما نیستم!) هیچ چیزی نکاشتی و با این حال درخت طلا انتظار داری … دانه نکشت ابله و دخل انتظار کرد( گفتم که با شما نبودم!)

* فکر می‌کنی که اگر پینوکیوی سودایی ما سودای داشتن درخت طلا و تبدیل شدن به آدم را نداشت آن وقت اصلا داستانی سر می‌گرفت که ما به شوق دیدنش چشم به صفحه تلویزیون و یا صفحه کتاب بدوزیم؟ … و اگر ژپتو نه شوق فرزندی که امتداد او باشد اصلا پینوکیویی نمی‌بود که تا داستانش باشد … و اگر کارلو کلودی، خالق اثر پینوکیو، درد جاودانگی نداشت اکنون هیچ چیزی در میان نبود … همه آنها یک زمانی یک وعده‌ای را باور کردند.

* پینوکیوی عزیز! … با سلام و عرض احترام … آدمک عزیز، احتراما می‌خواستم بدانم که شما چه برنامه‌، عملکرد و یا اندوخته‌ای دارید که می‌خواهید بنابر بر آن درخواست عضویت در گروه آدمها را نموده و اصطلاحا داخل آدم حساب شوید… پاسخ شما موجب امتنان خواهد بود … با احترام … امضا : فرشته مهربان

 پینوکیوی عزیز! … با سلام و عرض احترام … آدمک عزیز، احتراما می‌خواستم به عرضتان برسانم که موجودی شما در حساب زیر خاک متناسب با قرعه کشی درخت طلا نمی‌باشد … در صورت تمایل به شرکت در قرعه کشی خواهشمند است تراز مالی حساب خود را به مقدار مورد نیاز افزایش دهید … با احترام … امضا: روباه مکار

* پینوکیوی عزیز! … با سلام و عرض احترام… آدمک عزیز، احتراما می‌خواستیم به عرضتان برسانیم که ما تضمین می‌نماییم که شما در صورت : درس خواندن، گوش کردن حرف پدر و مادر، داشتن حساب پس انداز در یکی از بانکهای ما، گوش کردن به حرف بچه‌هایتان، کارمند خوبی بودن، کارفرمای خوبی بودن، کسب درجات عالیه تحصیلی، پوشیدن لباسهای مد روز، خرید اقساطی ماشین مدل جدید، داشتن وزن زیر ۱۰۰ کیلو، سلام به همسایه، دانستن آخرین جوک روز، بهره داشتن از چهره زیبای عالم آشوب، توانایی صحبت به n به علاوه یک زبان خارجی، گرفتن حال آدمهایی که رویشان را زیاد کرده‌اند، داشتن حقوق ماهانه‌ی خیلی زیاد، دارا بودن پرستیژ دردمند و غمناک بودن، داشتن پاسپورت یک کشور آن سوی آب، داشتن کفشی که پاشنه‌ی آن از پاشنه‌ی کفش بچه‌ی بغل دستی بلندتر است، به راه انداختن یک مراسم عروسی حسود کُش، دارا بودن روحیه فداکاری دربست برای دیگران، مبتلا بودن به درد بی دردی، داشتن ضریب هوشی بالای ۱۵۰، داشتن دور بازوی ۶۰ سانتی، زدن واکسن ضد مسئولیت، خواندن روزنامه‌های صبح، استفاده از مسواک مارک ما در صبح و ظهر و شب، دانستن ارتفاع آبشار نیاگارا، تعلق به یک قومیت خاص، مصرف آسپرین، داشتن سه گانه‌ی پول و پارتی و پررویی ،داشتن یک ویلا در شمال، نوشتن مقاله در چهل چراغ، قبول کردن بی‌ چون و چرای هر حرفی که من بهت می‌گم!، … آدم خوشبختی خواهید بود و درخت سعادت در حیاط خانه‌ی دل تو خواهد رویید …. با احترام … امضا: جمعیت مشترک فرشته‌ها و روباهها

* پینوکیوی عزیز! … با سلام و عرض احترام … آدمک عزیز، اگر شما واجد هیچ شرایطی نیستید، خیالتان راحت باشد که آنقدر چوبین می‌مانید که عاقبت یک روز بپوسید و بروید پی کارتان … با احترام … امضا: ناشناس

* پینوکیوی عزیز! … با سلام و عرض احترام … آدمک عزیز، تو می‌توانی هیچ حرف و وعده‌ای را باور نکنی و خیالت راحت باشد که گول کسی را نخورده‌ای و تا آخر هم در همین چاله و فلاکت و بلاهت که هستی روزگار بگذرانی تا که وقت تو هم بگذ
رد … با احترام … امضا: پینوکیو

* زمانی که تازه به خواندن افتاده بودم در گذر هر روزه از خیابانها، دیوار خوانی می‌کردم …. و یکی از شعارهای نوشته شده بر دیوار آن روزگاران دور این بود "کارگران جهان متحد شوید" … وقتی که عادت دیوار خوانی را به عادت کتاب خوانی تغییر دادم بعد اندی فهمیدم که یک آقایی به نام کارل مارکس، کتاب معروف ««مانیفست کمونیست»» خود را با این جمله پایان داده، ایضا بر سنگ قبرش هم همین نوشته … روزگاری بیش از اندازه یک عمر برای میلیاردها انسان ، این آقا، یعنی همان مارکس خودمان، مظهر فرشته مهربان چشم آبی بود که وعده تبدیل آدمک به آدم را می‌داد … ولی همین اواخر یعنی در زمانی کمتر از دو دهه خیلی از همان آدمهای عاشق سینه چاکش با یک چرخش صد و هشتاد درجه اینطور عنوان کردند که او هم متعلق به گونه‌ی روباههای قهوه‌ای مکار بوده است … در موزه‌ای به نام موزه‌ی "کمونیسم" در شهر زیبای پراگ در کشور چک، یکی از اقمار سابق جماهیر شوروی، مجسمه‌ی برنزی از آقای مارکس در موزه قرار دارد و در زیر آن نوشته شده که بر سر پیاده سازی ایده‌های این آقا، یعنی به واقع آزمودن فرشته یا روباه بودنش، ۱۰۰میلیون جان باخته شده است …. پاکسازیهای استالین، جنگهای داخلی چین و غیره … چقدر راحت این کلمه ««غیره»» را تایپ کردم! واقعا خجالت دارد! … بگذریم … حال ما هر چقدر به آن مجسمه نگاه کردیم نه ردی از دم دیدیم نه نشانی از بال … اما آیا شما به راستی فکر می‌کنید مسئله به همین سادگیهاست … فکر می‌کنید که پینوکیو خیلی نادان بوده که حرف فرشته‌ی چشم آبی بالدار را گوش نکرده و حرف روباه پوست قهوه‌ای دم دار را باور کرده … فکر می‌کنید که کارل مارکس دم داشته و یا بال! … هنوز هم که هنوز است کارنامه‌ای او در حال بررسی است … کسی به راستی نمی‌تواند مطمئن باشد که مارکس تاریخ را (و نه مارکس حقیقی که ممکن است هر جور آدمی باشد خوب یا بد) چگونه باید ارزیابی کرد … نظام کمونیستی که ملهم از تفکرات او بود به یک ورشکستگی تاریخی رسید ولی نظامهای سوسیالیستی که آب و روغن کمتری دارند همچنان برپایند و کتاب ««سرمایه»» او هنوز هم جدا از بعضی استنتاجاتش یک اثر سترگ علوم اجتماعی شمرده می‌شود و نظرات تحلیلی او در مورد کارکرد جامعه سرمایه داری جزو دانسته‌های وزین امروز ما محسوب می‌گردد … و هنوز هم از میان چرخ دنده‌های نظام سرمایه‌داری صدای خرد شدن استخوانهای خیل انسانها به گوش می‌آید … اگر که پیاده سازی عبث ایده‌های او جان صد میلیون انسان را گرفت، پیاده سازی رویاهایی سرمایه‌داری جان میلیاردها انسان را در مشت می‌فشارد … در لیست معروف مایکل هارت، کارل مارکس بیست هفتمین نفر لیست تاثیرگذارترین آدمها در طول تاریخ است (خوب یا بد) … پس باور کن داستان خیلی پیچیده‌تر از این حرفهاست … تو باید به پینوکیو حق بدهی آخر او هم مثل تو فقط یک آدمک چوبی در یک سرزمین رویایی بود!

* من: دوست من! ما باید به پینوکیو حق بدهیم! … در دنیایی که آدمکها (و البته فقط آدمکها!) با دروغ گفتن دماغشان دراز می‌شود و دارکوبها می‌آیند و آنها را کوتاه می‌کنند، در دنیایی که جیرجیرکهای ویلون زن به تو پند و اندز می‌دهند، در دنیایی که می‌توان درون شکم یک نهنگ یک خانه مبله راه انداخت، در دنیایی که یک روز صبح بلند می‌شوی و می‌بینی که پشت گوش تو مخملی شده … در این دنیای عجیب باید به پینوکیو حق داد که تشخیص راست و دروغ وعده‌ها به راستی سخت است …

* پینوکیو: جینا جان! ما باید به آدمها حق بدهیم! … در دنیایی که وسوسه و آب و رنگ مصرف گرایی تو را مجبور می‌کند همچون دراز گوش کار کنی، شلاق بخوری و عرق بریزی … در دنیایی که یک آدم در چهار متر مربع خود را حبس کرده و نمی‌داند که در شکم نهنگ اتفاقات در طوفان حوادث سیاسی، اجتماعی، زیست محیطی و غیره گرفتار است … در دنیایی که پیچ جعبه‌های رادیو و تلویزیون را باز کنی یک نفر (یحتمل باید جیرجیرک باشد که اون تو جا گرفته!) بیست و چهار ساعته تو را نصیحت می‌کند … در دنیایی که کافیست خبطی از تو سر بزند که تا در دورترین جای زمین، دورترین آدم به تو، پای تلویزیون، پشت کامپیوتر و یا هر جای دیگر دماغ دراز و خبط مخبط تو را ببیند و به تو بخندد … در این دنیای عجیب باید به آدمها حق داد که تشخیص راست و دروغ وعده‌ها به راستی سخت است …

* زیرکی را گفتم این احوال بین، خندید و گفت/ صعب روزی، بوالعجب کاری، پریشان عالمی

* پینوکیو و دیگر دوستان! … ما در این گرداب گرفتار آمده‌ایم! …گرداب پینوکیو … گرداب انتخاب گزینه‌های مجهول الهویت، گزینه‌هایی که سرانجام آنها را تنها خدا می‌داند، گزینه‌هایی که "حل این نکته بدین فکر خطا نتوان کرد" … SOS ! … Save Our Ship! … اگر که شنا بلدید پس فقط شنا کنید که هیچ گزینه‌ دیگری وجود ندارد … "گفت هیچ دانی آشنا کردن بگو / گفت نی ای خوش جواب خوب رو / گفت کل عمرت ای نحوی فناست / زان که کشتی غرق این گردابهاست!" …از کسانی که از کشتی شکسته تایتانیک گریختند اندکی ماندند و قصه را واگفتند و بیشترشان از میان رفتند و چیزی نگفتند … از آنها که در کشتی ماندند هیچ کس باقی نماند و هیچ چیز نگفت.

* "در بحر فتاده‌ام چو ماهی / تا یار مرا به شست گیرد" … دست و پا زدن در بحر ممکنات تنها راه ممکن
برای مشکل پینوکیوست، دوست دارید باور کنید دوست دارید باور نکنید … تشخیص فرشته یا روباه بودن نویسنده مشکل شماست.

 

شهریار عیوض زاده

شهریور ۱۳۸۵

 

یک دیدگاه

حالا سکه طلا بکاریم در میاید یا نه؟

ارسال شده توسط مهندس ارنست, مورخ ۱۷ مرداد ۱۳۸۷, ۲:۳۵ ق.ظ. #.

ارسال دیدگاه!



پیام



واژه زمان © 2007.

ساخته شده توسط Rodrigo آماده شده برای وردپرس فارسی و فارسی سازی شده توسط علی ایرانی.

WordPress