واژه زمان

تجربه شهریار عیوض‌زاده از گذر زمان

هفت مرثیه در رثای هفت درخت

شهریار عیوض‌زاده

هفت مرثیه در رثای هفت درخت

مرثیه یکم

ما هفت تن بودیم .

در روز نخست، خداوند، روح حیات را آفرید.

و روح حیات در شب نخست مرا به خواب دید.

من در خواب او زاده شدم و خود در شب دوم درختی را در خیال دیدم.

در خیال من درختی متولد شد.

و آن درخت متولد شده، در شب سوم، درخت دیگری را در خویش تصویر کرد.

و آن درخت تصویر شده‌ی دیگر، در خواب خویش، در شب چهارم، درخت دیگری کاشت.

و آن درخت کاشته شده، در شب پنجم، درخت دیگری در رویای خود رویاند.

و آن درختِ در رویا، در شب ششم، در فکر خویش، درخت دیگری سبز کرد.

و آن درختِ سبز شده، در شب هفتم، درخت دیگری را از بطن ذهن خود زاد.

و آن درخت هفتم، در شب هشتم، خواب زمین را دید.

و بر روی زمین انسان بود و دیگر موجودات.

اما در شب هشتم، انسان در خواب خود درختی را از جای کند و بر جایش بوته‌ی آهن و سیمان کاشت و هنوز شب به پایان نرسیده بود که دوباره در خواب، درختی را از جای کند و برجایش بوته‌ی آهن و سیمان کاشت و باز دوباره درختی را از جای کند و بر جایش بوته‌ی آهن و سیمان کاشت و باز دوباره و دوباره و دوباره .

شب در خویش تکرار شد و کابوس بوته‌های رونده‌ی آهن و سیمان بزرگتر و بزرگتر و بزرگتر گشت تا آنکه خواب حیات، همه آشفته شد و روح حیات به ناگه از خواب پرید.

آنگاه دیگر نه ما بودیم و نه هیچ انسان.

 

ای انسان بر خود گریه کن! که درخت وجود تو، از خاک حیات بر نزده، خود را بر خاک افکند.

 

مرثیه دوم

ما هفت تن بودیم

بر ما خبر رسید که نژاد نوظهور انسان زاده شده است

پس بر آن شدیم که او را به هدیه‌ای فاخر مفتخر کنیم

درخت اول خورشید را از آسمان آورد

درخت دوم آب را از ابر آورد

درخت سوم تنفس را از هوا آورد

درخت چهارم خاک را از زمین آورد

درخت پنجم خورشید و آب و تنفس و خاک را در هم آمیخت

درخت ششم اکسیر حیات بر آن زد

و من، درخت هفتم، از آن ملغمه، زیباترین نگین دنیا را ساختم

نگینی سبز و رویان که هم خورشید بود و هم ابر و هم هوا و هم زمین و هم حیات

پس از شهر خویش سفر کردیم و راهی شهر انسانها شدیم

اما بر سر دروازه شهر ، نابهنگام، بر ما تاختند

هر هفت تن ما را گردن زدند

و نگین را به دندان کشیدند و چون از جنس ماکولات نبود بر خاک افکندندش

و ما هیچ گاه نفهمیدیم که داستان چرا این گونه پایان یافت

 

ای انسان بر خود گریه کن! که بی آن نگین، نه آفتاب بر تو به لطف خواهد تافت نه ابر بر تو به لطف خواهد بارید و نه هوا تو را به لطف جان خواهد داد و نه خاک تو را به لطف در آغوش خواهد گرفت و تو به جرم آن گناه، ناپسندِ همیشه‌ی روزگار خواهی بود.

 

مرثیه سوم

ما هفت تن بودیم

هفت شعر ناب که طبیعت آنان را سروده بود

روزی انسان را دیدیم

او گفت : “من شعری بهتر می‌سرایم”

پس درخت اول را بر زمین افکند و از آن سقفی ساخت، دومی را هم بر زمین افکند و از آن میزی ساخت، سومی را هم بر زمین افکند و از آن صندلی ساخت، چهارمی را هم بر زمین افکند و از آن قلمی ساخت، پنجمی را سوزاند و از خاکستر آن مرکب ساخت، ششمی را خمیر کرد و از آن کاغذ ساخت، هفتمی را هم بر زمین افکند و گفت :”بگذار جلوی دید را نگیرد” آنگاه به زیر سقف، بر روی صندلی، پشت میز نشست، قلم را در مرکب زد و سعی کرد با نظر کردن به منظره‌ی خالی چیزی بر کاغذ بنویسد. اما دریغا که شعر، با آخرین درخت، از زمین رخت بر بسته بود.

 

ای انسان بر خود گریه کن! بعد از ما هیچ شعری در ذهن تو آشیان نخواهد کرد.

مرثیه چهارم

ما هفت تن بودیم

ای رهگذری که از اینجا می‌گذری، بدان که ما هفت تن بودیم

و اگر قطره اشکی در چشمانت داری آن را بر این خاک ببخش که اینجا مزار معزز خانواده‌ی من است.

اینجا پدرم در خاک خود خفته

روی قبر او نوشته درخت شمیران- تاریخ تولد ۱۵ اسفند ۱۳۳۰ تاریخ وفات۲۴ مهر ۱۳۶۹

اینجا مادرم در خاک خود خفته

روی قبر او نوشته درخت لویزان – تاریخ تولد ۱۵ اسفند ۱۳۴۴ تاریخ وفات۱۹ بهمن ۱۳۸۴

اینجا برادرم در خاک خود خفته

روی قبر او نوشته درخت سرخه حصار – تاریخ تولد ۱۵ اسفند ۱۳۴۹ تاریخ وفات۱۶ آذر ۱۳۸۲

اینجا خواهرم در خاک خود خفته

روی قبر او نوشته درخت چیتگر- تاریخ تولد ۱۵ اسفند ۱۳۵۳ تاریخ وفات۱۰ آبان ۱۳۸۳

اینجا برادر دیگرم در خاک خود خفته

روی قبر او نوشته درخت سوهانک – تاریخ تولد ۱۵ اسفند ۱۳۷۳ تاریخ وفات اسفند ۱۳۸۱

اینجا خواهر دیگرم در خاک خود خفته

روی قبر او نوشته درخت تلو – تاریخ تولد ۱۹ اسفند ۱۳۸۴ تاریخ وفات دی ماه ۱۳۹۳

من آخرین عضو این خانواده هستم

درخت سبز امید

من خود قبر خویش را در کنار قبر خانواده‌ام کنده‌ام

یکی می‌گفت که مرا هم بزودی خواهند کشت

 

ای انسان بر خود گریه کن! که بعد از ما هفت تن، هیچ سایه‌بانی، سایه‌ی شادی بر خاک مزار تو نخواهد افکند.

 

مرثیه پنجم

ما هفت تن بودیم.

آنان هزار چهره.

روزی به هم رسیدیم.

چهره‌ی اول گفت:

درختها مهم هستند اما مهمتر از آنها چیزهای دیگری نیز هست. چه عیبی هست اگر این درختها را از جای برکنیم و بعدا به جای هر یک از آنها هفت درخت دیگر بکاریم. آری! می‌شود آن ۷ درخت را از جای کند، و بعدا به جایشان۴۹ درخت کاشت

ما شنیدیم ولی چیزی نگفتیم

 

چهره‌ی دوم گفت:

تازه می‌شود آن ۴۹ درخت را هم از جای کند،و بعدا به جایشان ۳۴۳ درخت کاشت

ما شنیدیم ولی چیزی نگفتیم

 

چهره‌ی سوم گفت:

تازه می شود آن ۳۴۳ درخت را هم از جای کند، و بعدا به جایشان ۴۰۱/۲ درخت کاشت

ما شنیدیم ولی چیزی نگفتیم

 

چهره‌ی چهارم گفت:

تازه می شود آن ۴۰۱/۲ درخت را هم از جای کند، و بعدا به جایشان ۸۰۷/۱۶ درخت کاشت

ما شنیدیم ولی چیزی نگفتیم

 

چهره‌ی پنجم گفت:

تازه می شود آن ۸۰۷/۱۶درخت را هم از جای کند و بعدا به جایشان ۶۴۹/۱۱۷ درخت کاشت

ما شنیدیم ولی چیزی نگفتیم

 

چهره‌ی ششم گفت:

تازه می شود آن ۶۴۹/۱۱۷درخت را هم از جای کند و بعدا به جایشان ۵۴۳/۸۲۳ درخت کاشت

ما شنیدیم ولی چیزی نگفتیم

 

چهره‌ی هفتم گفت:

تازه می شود آن ۵۴۳/۸۲۳ درخت را هم از جای کند و بعدا به جایشان۸۰۱/۷۶۴/۵ درخت کاشت

ما شنیدیم ولی چیزی نگفتیم

 

و همینطور گفتند و گفتند و گفتند، و تا وقتی که چهره‌ی ۹۹۹‌ام هم داستان خود را بگوید؛ چهره‌ی ۱۰۰۰‌ام همه‌ی ما را از ریشه کنده بود.

و ما دیگر نه شنیدیم و نه چیزی گفتیم.

 

ای انسان! بر خود گریه کن که تو خود را از ریشه خواهی کند و بر جای تو هیچ کس هیچ چیزی نخواهد کاشت.

 

مرثیه ششم

ما هفت تن بودیم. و هر یک از ما، هفت تن دیگر از خود رویاند و هر یک از آن هفت تن، هفت تن دیگر و هم بدین سان تا بسیار پر شماره شدیم تا آن که زمین رخت سبز حیات گرفت.

اما بعد از نسل ما نسل انسان پدیدار گشت و او بر شماره‌ی هر یک از آرزوهایش یک تن از ما را بر خاک افکند و شماره‌ی آرزوهای او بسیار پرشماره‌تر از تعداد ما بود.

او را اندرز دادیم که “هفت تن زنده کن و یک تن بر خاک افکن” اما او هفت تن بر خاک افکند و یک تن زنده کرد. پس بی‌شمار از ما بر زمین افتاد.

حالا هفت هزار سال از آن روزگار گذشته است و ما اکنون بر سر مزار کسی ایستاده‌ایم که ندانست با افکندن هر یک از ما، یکی از آرزوهای او نیز خواهد مرد. و اکنون او در قبر خویشتن در ملالتِ بی آرزویی، خفته است.

 

ای انسان بر خود گریه کن! که بعد از ما، حتی بزرگی آرزوی حیات، تو را از حصار قبر بی‌آرزویی نخواهد رهاند.

 

مرثیه هفت

م

“… هر آن کس که کسی را – جز به قصاص قتل، یا به جزای فساد بر روی زمین- بکشد گویی همه را کشته است و هر آن کس که کسی را زنده بدارد، گویی همه را زنده داشته باشد[۱]

من یک تن بودم و او یک تن بود

من درختی نشاندم و او درختی را از پای افکند

او همه را کشته بود و من همه را زنده کرده بودم

و من خود در میان زندگان بودم و او خود در میان کشته‌شدگان

همه‌ی زندگان با من بودند و همه‌ی کشته‌شدگان با او

این مرثیه را برای او می‌خوانم که عمرش به کوتاهی فرو افتادن یک درخت بود.

و پس از آن از اینجا به زیر سایه‌ی هفت درختی که هفت هزار سال پیش نشاندم خواهم رفت و آنجا لختی خواهم آسود و برای آن کس که کُشت، دیگر قطره‌ای نخواهم افشاند. بگذارید او خود در کویر خود بر خود بگرید.

شهریار عیوض زاده

اسفند ۱۳۸۴



۱ قرآن کریم، سوره مائده آیه ۳۲

یک دیدگاه

عاااااااااالییییییییی بود. مرسی.

ارسال شده توسط فاطمه, مورخ ۱۵ آذر ۱۳۹۰, ۱۱:۲۴ ق.ظ. #.

ارسال دیدگاه!



پیام



واژه زمان © 2007.

ساخته شده توسط Rodrigo آماده شده برای وردپرس فارسی و فارسی سازی شده توسط علی ایرانی.

WordPress