شهریار عیوض‌زاده هرچیزی

بحث Counter Intuitive  یا همان «ضد شهود» در وبلاگ چای داغ مرا به یاد داستانی انداخت که معمولا دوست دارم تکرارش کنم. من یک بار این فرصت را داشتم که در کارگاه System Dynamics که Dennis Meadows و John Richardson برای گروهی از هم مسلکان جوانشان از نقاط مختلف دنیا در کشور پرتغال برگذار کرده بودند، شرکت کنم.

دنیس و جان هر دو به عنوان متخصص سیستم داینامیک شناخته می شوند و هر دو دارای یک پیشینه‌ی درخشان در حوزه‌ی توسعه‌ی پایدار و حفاظت از محیط زیست هستند. مخصوصا دنیس که نویسنده‌ی ارشد کتاب محدودیت رشد Limits to Growth است. هر دو این آدمها هم جدای شهرت و سابقه‌ی درخشانشان دارای خصوصیات شخصی منحصر به فردی هستند.

دنیس اصولا علاقه‌ی زیادی به بازی دارد و در همان اول کارگاه ما را به یک بازی دعوت کرد! بازی (Fish Bank) از این دست بود که ما به گروه‌های پنج نفری تقسیم شدیم و هر گروه مالک یک شرکت صید و ماهیگیری شد که با دیگر گروه‌ها در یک دریای مشترک به کار صید ماهی مشغول بود. بازی قواعد مختلفی داشت از جمله این که ما می‌توانستیم به خرید و فروش کشتی بپردازیم، از بانک قرض بگیریم و یا در ساخت کشتی های جدید سرمایه گذاری کنیم و همچنین کشتی‌های خود را به مناطق مختلف دریا برای صید بفرستیم. در حین این بازی چند نکته جالب پیش آمد که در فرصت دیگر به آنها خواهم پرداخت ولی نکته‌ی جالب و کاملا شوکه کننده این بازی این بود که تیم ما با بیشترین تعداد کشتی ورشکست شد! در واقع در یک رقابت ناسالم ما همگی دریا را از ماهی تهی کرده بودیم و بدتر از همه این که تیم ما به طور خاص خیلی دیر به عمق فاجعه پی برده بود و به همین دلیل با بیشترین تعداد کشتی تراز مالی آن منفی شده بود!

دنیس از تیم ما تشکر کرد که چقدر خوب عمق فاجعه را به دیگران نمایانده بود! در واقع تیم ما برای بالا بردن تراز مالی خود بی‌رویه دست به ساخت و خرید کشتی زده بود و به این مسئله نگاه نمی‌کرد که بهره‌وری کشتی‌ها هر سال در حال کاهش است. ما با داشتن بیشترین تعداد کشتی احساس می‌کردیم که باید به زودی وضعمان خوب شود و این دقیقا خلاف چیزی بود که اتفاق افتاد.

نکته‌ی جالبتر این داستان این بود که همه‌ی ما (و از جمله تیم ما) دارای یک پیشینه‌ی نگرشی توسعه‌ی پایدار و ادبیات مربوطه بودیم و با توجه به این سبقه و این که به طور خودآگاه وارد چنین بازی شده بودیم باید خیلی زودتر از اینها حدس می‌زدیم که داستان از چه قرار است و با این حال چنین نکرده بودیم!

دنیس به ما گفت که حال روز دنیای امروز هم مشابه این داستان است و هر روزه میزان بهره‌وری منابع زیستی ما در حال کاهش است در حالی که ما به علت غرق شدن در جنبه‌های مختلف داستان از اصل ماجرا غافل شده‌ایم.

عصر آن روز که روی مدل System Dynamics بازی صبح کار می‌کردیم به وضوح دیده می‌شد که مسئله یک مدل بسیار ساده است که با یک نظر کوچک به مدل، سرانجام‌های محتمل آن را می‌توان حدس زد (من همان صبح سعی کرده بودم با Excel  یک مدل ساده‌ی من درآوردی انجام بدهم نتوانسته بودم).

جزییات رخ داده در حین این بازی برای من بصیرت‌های متنوعی به همراه داشت، اما یکی از نتایج کلی این بود که حقیقت بنیادین (و نه صرفا جزئیات) بسیاری از پدیده‌ها (از جمله اجتماعی/ اقتصادی) در خیلی از موارد به سادگی از چارچوبهای رایج فکری ما می‌گریزد و نگاه داستان گونه‌ی ما به این مباحث به سادگی می‌تواند ما را فریب بدهد و از این رو در بسیاری از موارد احتیاج به زبان و چارچوب دیگری داریم تا از خطاهای بنیادین مشابه آن چه که گفته شده اجتناب کنیم. آن چه که مرا شوکه کرد این بود که این دست پدیده‌ها می‌توانند بسیار نزدیک به رگ گردن ما باشند و در عین حال مورد قضاوت ساده‌ انگارانه‌ و کوتاه ما قرار بگیرند.

 

Average Rating: 5 out of 5 based on 170 user reviews.

۷ دیدگاه

توی ایران که دست بعضی از پدیده ها همین الان توی رگ گردن ماست!

ارسال شده توسط ماندانا, مورخ ۲۷ خرداد ۱۳۸۶, ۴:۳۱ ب.ظ. #.

همه داستان همین است. بسیاری از مشکلات به ظاهر پیچیده به خصوص در سرزمین ما دلایل ساده ای دارند که آنقدر ساده هستند که به چشم نمی آیند.

ارسال شده توسط syamak, مورخ ۲۸ خرداد ۱۳۸۶, ۵:۲۷ ب.ظ. #.

مرسی شهریار. می دونی که دنیس میدو چند سال پیش فوت کرد.

ارسال شده توسط hamed ghoddusi, مورخ ۲۹ خرداد ۱۳۸۶, ۱۲:۵۰ ق.ظ. #.

سلام شهریار. راستش منم همین چند دقیقه پیش به حرف خودم شک کردم چون دیدم توی ویکی پدیا دنیس را در حال سخنرانی در سال ۲۰۰۷ نشون می ده. ماجرا همینی است که تو می گی. من مقاله های دانا را بیشتر خونده بودم و یاد یک مقاله کوتاه و سوزناک یادبود هم افتادم که دنیس براش نوشته بود. اشتباه من هم این بود که مقاله ای که دنیس نوشته بود را با مقاله ای که در مرگ دنیس نوشته بودند قاطی کردم.

ارسال شده توسط hamed ghoddusi, مورخ ۲۹ خرداد ۱۳۸۶, ۳:۳۸ ق.ظ. #.

سلام. آن کسی که فوت کرده Donella Meadows همسر سابق دنیس و همکارش است که ۱۵ سال قبل از فوت از دنیس میدوز جدا شده بود. دانا از دنیس هم مشهورتر بوده و در کل آدم جالبی به نظر می رسد. در ضمن فکر کنم نویسنده ارشد کتاب محدودیت رشد هم همین دانا بوده و من اشتباهی دنیس را گفتم( در کل فرقی نمی کند). دانا ۲۰۰۱ فوت کرده در اثر مننژیت باکتریایی. به هر حال من چند ماه پیش به دنیس ایمیل فرستادم (توضیح در مورد بازی مافیا را براش فرستادم!)و فکر کنم خودش جواب داد!

ارسال شده توسط شهریار, مورخ ۲۹ خرداد ۱۳۸۶, ۳:۴۳ ق.ظ. #.

من هم این بازی رو کرده بودم، البته یک کم متفاوت بود اما بجث کلی در همین ارتباط بود … نکته خیلی خوبی بود. آدم بیشتر می فهمد که همیشه باید ذهن هوشیار داشت تا اشتباه نکنی و آدم بیشتر نگران می شود که کار خیلی سخت است و اشتباهات زیاد است متاسفانه و همین طور بیشتر نگران می شود که خیلی وقت ها راه برگشت و جبرانی وجود ندارد …

ارسال شده توسط safzav, مورخ ۲۹ خرداد ۱۳۸۶, ۳:۲۷ ب.ظ. #.

مرا به یاد این حرف کامو انداختید که “انسان تنها موجودی است که شرایطش را درک نمی‌کند.” گویی انسان‌ها به راستی در درک موثرترین شرایط و عوامل موثر دروضعیتمان از بسیاری موجودات دیگر ضعیف‌تر عمل می‌کنیم.

ارسال شده توسط پوريا, مورخ ۲ تیر ۱۳۸۶, ۸:۴۲ ق.ظ. #.

ارسال دیدگاه!



پیام



© 2007.

ساخته شده توسط Rodrigo آماده شده برای وردپرس فارسی و فارسی سازی شده توسط علی ایرانی.

WordPress