شهریار عیوض‌زاده هرچیزی

می‌خواستم برای این نوشته چند پاراگراف بنویسم، ولی زیادتر از چند‌تا شد و هنوز مطلب مانده بود. چند وقت هم هست که دستم مانده و می‌ترسم سرعت تغییرات که خیلی زیاد است بیاتشان بکند. بنابر این فعلا همین قدر که نوشته شده را این جا می‌گذارم:

تحولات منطقه را که می‌بینیم و فرصت تاریخی شاهد بودنش را که تجربه می‌کنیم، این احساس برایم به وجود آمده که روایتی نو در منطقه ما در حال شکل گرفتن است. روایتی نو از این دست و به این مضمون که روایت‌ها و تصویر‌های کهنه و جاری در باب قدرت و کردارهای آن در میان مردمان منطقه همگی قابل چالش و به زیر کشیدن هستند و فصل چالش آن‌ها اکنون آغازیده است. و این روایت نو دامنگیری و بُرد عجیبی دارد و در میان ملیت‌هایی به طور هماهنگ رخ می‌دهد که اصولا از سطوح پیچیدگی اجتماعی متفاوتی برخوردار هستند. به نظر من این همزمانی صرفا به زبان گفتاری مشترک میان بیشتر ملت‌های منطقه و یا هم نسل بودن بعضی از حاکمیت‌های آن محدود نمی‌شود بلکه همچنین نشان از باور‌ها و روایت‌های اجتماعی کهنه‌ی مشترکی دارد که به واسطه‌ی هم‌کاسگی مردمان منطقه در مسیر تاریخ به وجود آمده‌اند و هر گونه تحول، دگردیسی و جایگزینی در این باورها و روایت‌ها می‌تواند به سادگی به باورها و روایت‌های همزاد و همریشه‌ی خود در سایر نقاط منطقه، سیگنال ظهور فصل تغییرات را به صورت معناداری برساند.

این یعنی اگر که قبل از این مردمان کشورهای منطقه فرض‌ها و نگاه‌های خاصی در مورد ساختارهای حکومتی/قدرتی و رفتارهای آن‌ها در کشور خود داشته‌اند و با این روایت‌ها در تعادل قرار گرفته بودند، حالا احساس می‌کنند که ممکن است آن روایت‌ها را با روایت‌های جدیدتری جایگزین کنند و این یعنی حرکت جامعه تا زمان رسیدن به تعادل با روایت‌های آتی ادامه دارد. از آن سو کسانی که روایت‌های جاری آن‌‌ها را به گونه‌ای در بدنه‌ی قدرت و خصوصا در نقاط بالایی آن قرار می‌دهد در تکاپوی این هستند که یا با تغییر روایت‌ها بجنگند و یا روایت‌های جدیدی که همچنان تضمین کننده‌ی جایگاه آن‌ها در ساختار قدرت است را جایگزین کنند. و البته مردمان هم بی‌کار ننشسته‌اند و همان روایت‌های جدید را هم باز به چالش می‌کشند چون به روایت بزرگ و نوی «به چالش بیافکن! شدنی‌ است!» روی آورده‌اند. همچنین سرعت تغییرات چندان زیاد است که اصولا هوشمند‌ترین ساختار‌های قدرت هم توانایی انعطاف در زمان مناسب را از دست داده‌اند و خواسته و ناخواسته مجبورند که فقط همان روایت‌های گذشته را بلندتر بر طبل بکوبند باشد که مردمان صدای بلندتر را بیشتر باور کنند.

و اما روایت‌هایی که ظاهرا در حال زیر یک خم شدن هستند:

کهنه روایت جاری۱: نامحدود و یا فرااندازه بودن ترکیب قدرت خشونت و توان بسیج آن و ایضا ترکیب قدرت اطلاعات و توان انسجام آن

یک جوک نه چندان بامزه بود یک زمانی که ناخدایی از ملوانی می‌پرسد که اگر طوفان بشود چه می‌کنی و او جواب می‌دهد که لنگری سنگین در آب می‌اندازم و ناخدا می‌پرسد که اگر طوفان بیشتر شود چه می‌کنی و او بر تعداد لنگرهایش می‌افزاید. این سوال و جواب چند بار تکرار می‌شود و عاقبت ناخدا عصبانی می‌پرسد تو این همه لنگر را از کجا می‌آوری و ملوان می‌گوید که از همانجا که شما طوفان می‌آورید.

هیچ چیزی بی‌‌اندازه و همچنین همیشه دم دست نیست نه طوفان و نه لنگر. هر حاکمیتی هم میزان محدودی از قدرت خشونت دارد و تازه کاربرد آن هم برایش هزینه‌های پیدا و پنهان دارد و در آخر سر توان بسیج آن‌ها هم برایش محدود است. یعنی اگر که جمع خشونت‌های یک سیستم مثلا ۱۰۰ باشد باز این بدان معنا نیست که قدرت بسیج همه‌ی آن‌ها، یعنی ۱۰۰ واحد، در آن واحد امکان‌پذیر است و یا به مدت زیادی می‌توان مقدار زیادی از آن را مستمر به کار برد (یعنی نمی‌شود سالها با قدرت مثلا ۸۰ حرکت کرد). نکته‌ی سوم هم این که حاکمیت داخلی توان خشونت خود را از بخشی از آن جامعه می‌گیرد. یعنی توان مالی پشت خشونت، توان نفراتی خشونت و حتی توان توجیهی خشونت همه زیر مجموعه‌ی توان مالی و نفراتی و نُرم‌های کل آن جامعه به طور کلی هستند. تمام این توان‌ها محدود به کل موجود هستند و همچنین استفاده‌ی بیش از حد از هر کدام از این توان‌ها هزینه‌هایی در بردارد که در نهایت می‌تواند خود ساختار قدرت را دچار چالش کند. مثلا رواج خشونت ممتد علیه مردمان می‌تواند (یا توانسته است) نسل‌هایی را به وجود بیاورد که مترصد زمان خللی در ساختارهای قدرت هستندتا به هر آن چه نسبتی با این ساختار دارد خشونتی روا بدارند. و این هم هزینه‌ی خود- نگهبانی آن ساختارهای قدرت را شدیدا افزایش می‌دهد و هم ریسک در زمانه‌ی خلل را.

اما آن چه که مهم است منطقی بودن و یا منطقی نبودن این حرف‌ها نیست بلکه مهم این است که جامعه چه باوری دارد و چه روایتی در آن جاری است. ممکن است این تصور و روایت در میان مردمان شکل گرفته باشد که قدرت حاکمه خیلی خیلی فراتر (که عملا یعنی به مقدار بی‌نهایت) از آن چه که توده‌ی مردم توان مقابله دارند توان خشونت و هوشمندی اطلاعاتی دارد . احساس من این است که در کشور مصر که مشهور به گستردگی و توانمندی قدرت سیستم اطلاعاتی و خشونت امنیتی بوده است این روایت جاری بوده است و به دلایل تاریخی که خارج از دست حاکمیت و یا هر کس دیگر است این روایت جای خودش را به روایت قابل دیده شدن اندازه‌های نهایی این خشونت و هوشمندی داده است. کسانی که روایت جدید را شنیده‌ و یا حدس می‌زدند به میدان التحریر آمدند. حکومت هم سعی در اثبات و تثبیت روایت قبلی داشته است. بعضی از کسانی که آمده بودند مشمول آخرین مصداق‌های روایت قبلی‌ شده‌اند و جانشان را از دست داده‌اند اما یک جمعیت خیلی بزرگتری صدق روایت جدید را تجربه کرده است.

چیزی که برای من جالب است بدانم این است که در مصر سیستم‌های خبرساز (استراتژیست‌ها در کنار نیروهای خشونت) و خبر‌رسان (روایت‌گران و رسانه‌ها) که مامور ترویج روایت قبلی بوده‌اند و همچنین کسانی که در بالاهای هرم قدرت حاکمیت مصر بوده‌اند چقدر سعی کرده‌اند که پای روایت‌های قبلی را سیمان بریزند و یا زیرکانه با روایت‌های جدید ولی همچنان یاری دهنده ساختار فعلی‌شان جایگزین کنند. همچنین من خیلی دوست دارم که یک نفری برود میان مردم مصر و از آن‌ها بپرسد که ماقبل از این، روایت‌های جاری در مورد توان خشونت دولت مبارک چه بوده است (خارج از داستان: این دو کلمه‌ی «دولت مبارک» چه ترکیب بامزه‌ای با هویت تاریخی‌اش می‌سازد). مردم مصر قبلا چه برآوردی و چه احساسی نسبت به این قدرت خشونت، بسیج آن و همچنین قدرت اطلاعاتی و انسجام آن داشته‌اند. همچنین برایم جالب است که بیشتر بدانم که وقتی که حکومت حاضر می‌شود که گستره‌ی خشونتش را گسترده‌تر کند تا بگوید که روایت قبلی همچنان جاری است (مثلا بریگاد شترسواران قاهره را اجیر کند) آیا عملا باعث نشده روایت فرااندازه بودن قدرت خشونت و فرااندازه بودن توان هوشمندی‌اش با مشخص شدن اندازه‌های روایت عملا فروبپاشد.

کهنه روایت جاری ۲: مالکیت انحصاری حاکمیت بر شبکه‌های فراگیر و در نتیجه مالکیت انحصاری انسجام ناشی از این شبکه‌ها

شبکه‌ها هم برد دارند و هم عمق. شبکه‌‌ی خانوادگی و دوستی بردش بسیار کوتاه است اما عمقش کاملا بالاست. شبکه‌‌ی پخش رادیویی بردش بسیار بالاست اما عمقش محدودتر از مثلا تلویزیون است. معمولا شبکه‌های فراگیر به صورت انحصاری در دست کسانی است که سهم بزرگی از قدرت دارند. البته استثنا هم وجود دارد. مثلا شبکه‌ی مبلغین مذهبی در ایران قبل از انقلاب ۵۷ شبکه‌ای با درجه‌ی فراگیری بالا بود اما تا قبل از انقلاب در قدرت شریک نبود. در کشورهایی که داشتن رادیو و تلویزیون غیردولتی امکان‌پذیر است بعضی از رادیو و تلویزیون‌ها با آن که به سمت قدرت نگاه می‌کنند (یعنی فقط تفریحی نیستند و مثلا تفسیر مسائل روز و سیاسی را هم در دستورکار خود دارند) اما در قدرت شریک نیستند. این مسئله برای تلویزیون به دلیل هزینه‌ی بالای راه‌اندازی آن معمولا کمتر از رادیو است. یعنی کسی که تلویزیون راه می‌اندازد نیاز به پول بیشتری دارد و پول بیشتر معمولا یک رابطه‌ای با نزدیکی با ساختار قدرت دارد البته این مسئله هم استثناء زیاد دارد مثل وضعیت بازاریان قبل از انقلاب ۵۷ ایران.

بعضی‌از شبکه‌هایی که بردشان کوتاه است ممکن است به صورت مجمع‌الجزایر شبکه‌ها عمل کنند. مثلا شبکه‌های دوستی در یک شبکه‌ی بزرگ به همدیگر متصل می‌شوند و یک شبکه‌ی دیگر به وجود می‌آورند که ما نامش را می‌گوییم اذهان عمومی.

شبکه‌های ارتباطی فراگیر ( به صفت فراگیر بودن توجه کنیم) بستر لازم هوشمندی و انسجام برای هر آن کس و یا کسانی هستند که سودای تسخیر ساختار قدرت را در سر دارند. در دو هزار سال پیش هم این طور بوده همچنان که امروز این گونه است. اصلا وقتی که می‌گوییم که مثلا اسکندر مقدونی آمده و داریوش سوم رفته است معنای آن این است که شبکه‌ای که فرد نمادش اسکندر بوده آمده و شبکه‌ای که فرد نمادش داریوش سوم بوده از هم پاشیده است و هیچ شبکه‌ی فراگیر دیگری هم نبوده که توان بسیج و انسجام و هوشمندی داشته باشد و بتواند مثلا قدرت خشونت خود را از گوشه‌های مختلف جمع کند و بر روی یک هدف متمرکز کند. یعنی حتی اگر که مردمان آن زمان و یا فرماندهان نظامی آن زمان هم قدرت و توان لازم را داشتند چیزی که نداشتند یک شبکه‌ی فراگیر برای خبر‌رسانی، هم عقیده سازی و ساخت‌یابی بوده است. در حالی که اسکندر مقدونی آن‌ها را قبلا در جایی به وجود آورده بوده است و بعدا بعد از شکست قدرت مرکزی داریوش سوم آن‌ها را صرفا در فضای قلمروی جدیدش گسترده و تقویت کرده است.

حالا اتفاقی که در این روزگار افتاده این است که شبکه‌های نوین ارتباطی و به خصوص اینترنتی هم فراگیری خیلی بالایی دارند و هم این که می‌توانند عمق خوبی داشته باشند. و مهم‌تر از همه این که مالکیت بستر اگر چه در دست حاکمیت‌‌ها مانده است اما مالکیت محتوا از دستانشان به میزان زیادی خارج شده است. البته حکومت‌ها هم بی‌کار ننشسته‌اند و کلید قطع و وصل بستر را شب‌ها زیر بالش‌شان می‌گذارند و حتی با استفاده از ابزار فیلـ‌تر ]گفته‌اند که اینطوری بنویس که خودت دچار نشوی![ سعی در محدود کردن محتوا در مرزهای مالکیت خود می‌کنند اما حقیقت ماجرا این است که ماهیت اینترنت به گونه‌ای است که اصولا این کارها خیلی جواب نمی‌دهد. بعضی از دولت‌ها با علم به این مسئله می‌آیند و کلا سرستیز با اینترنت می‌گیرند مثل کره شمالی که کلا اینترنت ندارد. اما هزینه‌ی این مسئله خیلی خیلی برای کل مملکت بالاست و نهایتا ممکن است به اضمحلال صددرصدی کل هرم قدرت در میانه‌ی دنیای نو اطلاعاتی شود یعنی اقتصاد و همچنین بسیاری از جنبه‌های امنیت ملی وابسته به این هستند که کلا کشور یک تناسبی با وضعیت بقیه‌ی دنیا از لحاظ توان تبادل و تراکنش اطلاعات داشته باشد. کشورهایی که درجه‌ی هوشمندی بالاتری دارند خود را به این ورطه مثل کره شمالی نمی‌اندازند اما ممکن است که از لحاظ پراکندگی،‌ سرعت و یا دسترسی به محتوای موجود محدودیت قائل شوند و یا با خشونت علیه فعلان این فضا سعی در مختل شدن فرایند‌های شکل‌گیری شبکه در این فضا شوند (توجه کنید که با مدلی که ما شبکه را این جا تعریف می‌کنیم اینترنت و تمام سیستم‌های نرم‌افزاری موجود آن صرفا بستری برای ایجاد شبکه هستند و نه الزاما به معنای خود شبکه‌ها). کشوری مثل چین با علم به این ماجرا عملا مجبور شده که هم اینترنت را با قدرت هر چه تمام‌تر گسترش بدهد زیرا که سال‌هاست استراتژی «قدرت اقتصادی به مثابه‌ی پایه‌ی پایداری ساختار قدرت» را در پی گرفته است و از طرف دیگر طبیعت نظامش بر حسب انحصار سخت ( در مقابل انحصار نرم) شبکه‌های فراگیر تعریف شده است و به خاطر همین مجبور شده موجی از انواع فیلـتر‌ها و سانسور‌ها و البته خشونت‌ علیه فعالان را راه بیاندازد و باز البته که طبیعت اینترنت با هیچ یک از آن فیلـتر‌ها و سانسور‌ها و حتی خشونت‌ها همخوان نیست.

مصر نمونه‌ی خاص این ماجرا است. برای دولت مصر که سی سال است تجمع بالای دو نفر (یا نمی‌دانم شاید چند نفر بالاتر) را برای مردمانش ممنوع کرده بود بعید می‌دانم که در هنگام گسترش شبکه‌های آدم‌ها در فضای اینترنت نگران این مسئله نشده باشد و آن را نا‌همخوان با این رویکرد سی‌ساله‌اش ندیده باشد اما در عین حال ماهیت جامعه و اقتصاد و قدرت در بستر جهانی به گونه‌ای بوده است که راه گریزی از این مسئله نداشته است و عملا مجبور به تن در دادن به این مسئله و نهایتا عواقب آن شده است. اشتباه است اگر که فکر کنیم که حکومت مبارک در مصر می‌توانست با از ریشه زدن این بستر ارتباطی از سقوط خود جلوگیری کند بلکه شاید حتی بدتر از آن شاید عملا مجبور می‌شد که در وضعیت بسیار وخیم‌تر (در عوض شاید و فقط شاید طولانی‌تر) و یا حتی زودتری قدرت را واگذار کند یعنی به صورتی که اقتصادش به مراتب از وضعیت فعلی عقب‌تر بود و این یعنی توان حکومت برای نان دادن لشگر پر تعداد جیره‌خواران بخش خشونت و اطلاعات کمتر می‌شد، و همچنین توان اطلاعاتی خودش که نهایتا تناسب دارد با توان مهارت‌های اطلاعاتی در مملکت در یک حد پایین‌تر جاری می‌شد. مثلا طرف از فلان شهر نامه می‌فرستاد ستاد مرکز که آقا مردم این شهر به نظر می‌رسد حالشون خوب نیست و نامه یک هفته بعد می‌رسید مرکز و جوابش هم یک هفته بعدتر، و یا این که به جای رصد کردن اتوماتیک میلیون میلیون نوشته‌های sms مردم مجبور می‌شدند صدتا صدتا نامه مردم را باز کنند تا ببینند که مردم به غیر از عشقولانه‌ها به چه چیزهای دیگری فکر می‌کنند.

همه‌ی این حرف‌ها به این معنی است که شبکه‌ها‌ی فراگیر جدیدی به غیر از آن چه که در انحصار حاکمیت است می‌توانند در فضای اینترنت شکل بگیرند. این حرف‌ها حرف‌های جدیدی نیست اما مسئله‌ی اصلی این است که روایت جاری میان مردمان از این داستان چیست. عجیب نیست که تصور کنیم روایت جاری میان مردمان هم دارد پا به پای تغییر انحصار تغییر می‌کند و حالا یک خبر نو و روایت و باور جدید میان مردمان این است که شبکه‌های فراگیری در فضا وجود دارند که در انحصار حاکمیت و ساختارهای قدرت نیستند. اما صدق این روایت ،که کمک می‌کند به جاری شدنش، زمانی معلوم می‌شود که شبکه‌ای در این فضا ایجاد شود و عملا امکان انسجام برای تاثیر بر ساختار قدرت را برای کسانی که در ساختار نیستند فراهم کند و مهم‌تر از همه این که این روایت از این امکان جدید به میزان کافی دهان به دهان و ذهن به ذهن شود. طبق آن چه که قبلا گفتیم مصر مجبور بوده تا اجازه‌ی تجربه‌ی اینترنت به مردمانش بدهد (اگر چه حدس می‌زنم همچون بسیاری از کشورهای خاورمیانه ضریب نفوذ اینترنت بالا نیست) و بالطبع ناچار شده که جاری شدن روایت جدید را بپذیرد. کسانی که این روایت جدید را شنیده بودند و یا در عرصه‌ی دیگر تجربه کرده بودند به رقم تمامی محدودیت‌ها این را باور کرده بودند که برای ایجاد تغییر می‌توان به نضج گرفتن یک شبکه‌ی فراگیر در بستری مثل فیس‌بوک فکر کرد و این کار را کردند و نتیجه‌اش را هم بردند. حالا از این به بعد این روایت جایگزین روایت قبلی شده است. دیگر اصلا مهم نیست که چه کسی به اینترنت دسترسی دارد و چه کسی ندارد مهم این است که جمعیت بسیاری بالایی از مردم مصر به این باور رسیده‌اند که یک جایی هست که می‌توان در آن جدا از انحصار حکومتی و قدرتی شبکه ایجاد کرد. این روایت جدید غالب شده و در ذهن آدمها جای گرفته است و آدم‌ها من بعد در هر موقعیتی این احساس را دارند که این ابزار در دستان آن‌هاست و در صورت بروز یک موقعیت یا می‌توان از آن استفاده کرد یا می‌توان به این امید داشت که کسی از آن در جهت منافع آنان استفاده می‌کند و یا این که از نگاه برعکس باید مراقب بود چون مخالف تو نیز این امکان را دارا شده است. این نگاه جدید تمامی داستان‌ها را حتی در سطح خرد تحت تاثیر قرار خواهد داد. دانشجویان یک دانشگاه هم ممکن است برای تغییرات در سیستم آموزشی دانشگاه خود یک شبکه‌ی فیس‌بوکی ترتیب بدهند ( با این فرض که مثلا قبلا به دلیل بزرگ بودن و پراکندگی دانشگاه و همچنین البته عدم اجازه به گروه‌های صنفی دانشجویی نمی‌توانسته‌‌اند) و این اتفاق به خاطر صرفا کشف این قابلیت در فیس‌بوک نیست (که چندین سال است موجود و مورد استفاده است) بلکه به خاطر جاری شدن روایتی است که می‌گوید قدرت انحصارگر ارتباطات را حالا می‌توانی در یک جای دیگر به چالش بکشی.

نکته‌ی جالب دیگر این شبکه‌های نوین این است که نوع جدید از هوش را به میدان بازی آورده‌اند. در یک هوش مرکزی مثل سیستم هوش مرکزی حکومتی، میزان خطا بسیار کمتر است ولی در عوض هوش شبکه‌های نوین بسیار متنوع‌تر است. همچنین شبکه‌های مرکزی قدرت مجبورند که از سیگنال‌های محدودی برای ارتباط با لایه‌های پایین استفاده کنند. یعنی سیستم مرکزی هر چقدر هم که هوشمند باشد نمی‌تواند جزییات و داد‌های مناسبی در اختیار لایه‌های پایین‌تر بگذارد چون سطح پیچیدگی ارتباط با روش ستاره‌ای در مرکز ارتباط بسیار بالا می‌رود. مثال این که هوش مرکز نمی‌تواند بگوید که بریگاد شترسوار قاهره درجاتی مختلفی از خشونت را علیه متعرضان متفاوت مصری به کار ببرد که تا هم وحشت را پراکنده باشد و هم عکسش فردا روز در تمام دنیا نچرخد. آن شترسوار هم اصولا نمی‌داند که دستور از بالا چیست و تا چه درجه‌ای از خلاقیت را می‌تواند به کار ببرد. این کار برای هوش مرکزی خیلی پیچیده است. اما آن زن مسن مصری که از مقام مادر بودنش استفاده می‌کند و آن سرباز کلاه خود پوش را می‌بوسد یعنی از هوشمندی شخصی خود درجا و در مکان استفاده کرده در حالی که در یک شبکه‌ی بزرگتر و گسترده آدم‌هایی که جزئی از هوش توزیع شده‌ی شبکه هستند به این نتیجه رسیده‌اند که این تصویر خوبی برای ترغیب نظامیان مصر برای پیوستن به توده مردم است و آن را دست به دست گردانده‌‌اند و ای بسا که بسیاری از نظامی‌ها هم آن را دیده باشند و تاثیر گرفته باشند. تمام کسانی که در زنجیره تولید، نشر و دیدن این عکس بوده‌اند اکنون روایت جدیدی را از قدرت مردم عادی در ایجاد شبکه‌ی فراگیر و انسجام هدفمند باور کرده‌‌اند حتی اگر که نتوانند این باور را عنوان کنند و یا اسمی برایش بگذارند.

کهنه روایت جاری ۳: اهرم کنترل غم نان

فکر می‌کنم روایت کهنه‌ای در سطح منطقه وجود دارد (داشت) که می‌گوید که سطحی از رفاه اقتصادی وجود دارد که در آن مردمان نه چندان فراغت دارند که به چیزهای نو فکر کنند و نه چندان فشار کمرشان را شکسته که چیزی برای از دست دادن نداشته باشند. البته به فرض وجود چنین کمربند کنترلی (که به تعریف‌پذیر بودن آن مشکوکم) باز به نظرم شاید هیچ حکومتی توان تنظیم خود خواسته بر روی چنین کمربندی را نداشته باشد و یا حتی نتواند آن را تشخیص بدهد. اما ظاهرا (بنابر شنیده‌ام در مورد مصر) با وجود این مسئله، دیدگاهی عمومی و جاری در کشورهای منطقه بر این حسب وجود دارد که غم نان چنان است که کسی یارای فکر و حرکتی نو ندارد. و جالب‌تر این که به نظر می‌رسد فقیر و غنی در این غم شریکند. من این را به خصوص در مورد مصر شنیده‌ام که می‌گفته‌‌اند که مردم آن‌جا را بیشتر گرفتار غم‌های روزمره می‌دانسته‌اند تا تغییرات بزرگ.

دولت‌ها هم از جمله باورمندان این کهنه روایت بوده‌اند و هستند تا آن جا که هر جایی که آتشی شعله‌ور می‌شود اولین چیزی که از دهان دولت‌ها بیرون می‌آید افزایش حقوق و بخشودگی جرایم رانندگی (!) و چیزهایی از این قبیل است. و این یعنی که دولت‌ها با همین طرز تفکر سعی می‌کنند که جامعه را دوباره به کمربند تعادلی برگردانند.

با این وجود و با این که جرقه‌ی این شعله‌ها از داستان غم‌انگیز جوان تونسی ایجاد شده است که مبنای غم‌اش نان بوده است و با این که بسیاری بر این عقیده هستند که فشارهای اقتصادی بر دوش مردم منطقه یکی از بزرگترین خرمن‌های آتش‌گیری بوده است. اما باز تنوع اقتصادی جوامع درگیر شده در این اعتراضات و تنوع اقشار درگیر، عملا این کهنه روایت را دچار چالش کرده و روایت تازه‌‌ای رقیب آن شده که می‌گوید مردم همیشه بخشی از فضای ذهن خود را برای درگیر شدن با چیزهایی از قبیل خطر کردن برای تغییر خالی نگه می‌دارند و غم نان و یا مسابقه فوتبال و یا بلیط بخت‌آزمایی و یا هیچ سرگرمی و درگیری ملی دیگری نمی‌تواند تضمین کننده این باشد که آدم‌ها به چیزهای دیگر فکر نکنند و بدتر این که در حالی که در صف نان ایستاده‌‌اند به ناگهان به صف یک خیزش تغییر جا ندهند. حالا نکته مهم این روایت جدید که دید خوش‌بین‌تری نسبت به انسان دارد این است که جاری شدن این روایت باعث این می‌شود که اولین نفری که می‌خواهد از صف نانوایی جدا شود احتمال بیشتری بر همپایی دیگر آدمهای داخل صف و پیوستن‌شان به او بدهد و این هزینه‌ی جدایی‌های اولیه از صف نان را کمتر کرده و در نتیجه احتمال وقوع آن را بالاتر می‌برد.


Average Rating: 4.4 out of 5 based on 244 user reviews.

یک دیدگاه

خیلی خیلی ممنونم از این مقاله. من همیشه اینطوری فکر می‌کردم ولی نمی‌تونستم بیانش کنم!!!
ایده‌ی من در مورد پارادایی‌های ما دقیاقا حرف‌های شمارو در بر داشت که می‌تونم الان بهتر درک و روشنش کنم.
از همین الان تصمیم گرفتم دسته کم با استفاده از همین مقاله‌ی شما که ذخیرش کردم و و دوست دارم از روش چاپ کنم. با آموزش این ایده‌ی جدید برای ایجاد پارادایم‌های جدیدی استفاده کنم.
باری شما آرزوی موفقیت و بهروزی دارم

ارسال شده توسط سجاد جلیلیان, مورخ ۶ اسفند ۱۳۸۹, ۱۲:۱۰ ب.ظ. #.

ارسال دیدگاه!



پیام



© 2007.

ساخته شده توسط Rodrigo آماده شده برای وردپرس فارسی و فارسی سازی شده توسط علی ایرانی.

WordPress