شهریار عیوض‌زاده هرچیزی

داشتم این پست این وبلاگ را می‌خواندم (از سر نافرمانی در برابر خواندن چیزی که باید تا فردا بخوانم) که ناگهان چیزی در قلبم پرید و به خود گفتم که آن را ثبت در تاریخ کنم:

یکی از بزرگترین نوستاژی‌های همچنان در جریان زندگی من کتاب خریدن از خیابان انقلاب است . کلا کارکرد اصلی‌اش هم نوستالژی است. یک حجم رنگینی از خاطراتم از دوران بچگی تا حالا این جا ریخته است. این خیابان به طور عجیبی با تاریخ من عجین است. کثیف و شلوغ بودن این معبر هم هیچ تاثیری بر اثیری و جادویی بودن این حس در من ندارد. بارها شده که در سنین مختلف خواب کتاب خریدن از اینجا را دیده‌ام آن هم با ولع و خروار خروار. بارها شده که خوابهای نوستالژیکی دیده‌ام که جایی در یکی از اضلاع دانشگاه تهران بوده با آن درختان بلند قدیمی‌اش. سه پایه‌ی درک من از دنیا یک پایش توی همین خیابان روی زمین نشسته است. فصل‌ها را اینجا تجربه کرده‌ام.‌ همه وقت از سن و سال را اینجا تجربه کرده‌ام. حتی پدر، مادر، برادر و همسرم نیز جایی از این آلبوم مکانی نشسته‌اند. هنوز هم اگر جایی اطرافش باشم، فرصتی بشود می‌روم و کتابی از جایی از آن می‌خرم. مهم نیست که یک دنیا منبع اطلاعاتی دیجیتال در دسترس دارم و یا اصلا آن کتاب را می‌خوانم یا فقط ورقش می‌زنم، برای من خریدن کتاب از اینجا مثل نذر شمع است. گوشه‌ی مرا روشن کند یا نه مهم نیست. آنجا روشن باشد کفایت می‌کند. چون من هم آنجا هستم.

Average Rating: 4.4 out of 5 based on 235 user reviews.

یک دیدگاه

راستیا، خیلی وقتا که با هم از نزدیکی های خیابون انقلاب رد می شدیم راه بگونه ای کج می شد که حتما از کنار کتابفروشی های میدون انقلاب بگذریم!!! فکر کنم یه روز مجبور شیم یک سالن کتابخونه تو خونمون داشته باشیم!!

ارسال شده توسط فرناز, مورخ ۲۳ دی ۱۳۸۹, ۱۰:۳۵ ق.ظ. #.

ارسال دیدگاه!



پیام



© 2007.

ساخته شده توسط Rodrigo آماده شده برای وردپرس فارسی و فارسی سازی شده توسط علی ایرانی.

WordPress