شهریار عیوض‌زاده هرچیزی

مدت ها است که کتاب داستان نخوانده ام، یعنی دستم گرفته‌ام اما از دستم می‌افتد به خاطر همان سیلی که کتاب که هیچ، زمان را هم از دست آدم می‌اندازد…. خودم هم می‌دانم که بعضی چیز‌ها هست که ریتمم را سرپا نگه‌ می‌دارد، بعضی از کتاب‌ها از آن نوع‌اند، اما خوب، نمی‌شد …. چند روز پیش به کتاب فروشی نو ظهور و به نظر من عجیب ظهور در ابتدای خیابان گلچین ازگل رفتم که کاغذ بخرم، کنارش یک کتاب کم حجم داستانی خریدم به نام “خدا حافظ آقای چیپس”. امشب خواندمش.

کتاب یک نگارش تقریبا پیش‌پا افتاده و یک داستان سرراست خاطره‌گونه است، شاید ارزشش بیشتر یک جورهایی برای بعضی انگیختن حس نوستالژی باشد، اصلا از همان تعریف‌ها و غلو‌گویی‌های پیش‌گفتار کتاب می‌شد فهمید که یک داستانک ساده است، اما چه اشکالی دارد؟ اتفاقا خیلی وقت‌ها حوصله‌ی چیز دیگر ندارم…. حالا به داستانش خیلی کار ندارم آن چه که برایم جالب بود این بود که من ناخودآگاه در حین خواندن داستان، مدرسه قدیمی و چند صد ساله‌ی بروکفیلد را در همان دبیرستان خودم «البرز» تصور کردم و نوع زندگی و منش آقای «چیپس» هم به طور جالبی با یک پیر معلم دیگر که وبلاگش را امروز بعد از مدت‌ها از سر اتفاق نگاهی دوباره کردم، برایم همساز شد. برای هر دوی این‌ها حرفی دارم.

اول این که من به «البرز» و پایداری طولانی مدتش، زیاد فکر کرده‌ام. البرز یکی از قدیمی‌ترین دبیرستان‌های ایران است اما مهم‌تر این که چیزی به اسم «تعلق و فرهنگ البرزی» هم وجود دارد مخصوصا برای نسلی که «مجتهدی» در قبل از انقلاب چهل سال مدیرشان بود،‌ اما همه این حرف‌ها فقط به معدود مدارسی در این کشور باز می‌گردد و تازه آن هم برای چند سال از عمرشان، تقریبا همه‌ی مدارس ایران از آشفتگی و گسیختگی زمانه نقشی در تاریخ خود دارند … اما مدرسه بروکفیلدی که در این داستان ترسیم شده ( و همین طور مدرسه هاگزواردی که در هری پاتر ترسیم می‌شود!) و تقریبا بیشتر مدارسی که من در ادبیات این خطه تصویرشان را خوانده‌ام، همه یک نشان پایداری عجیب در ماندگاری و همچنین سنت را بر سینه الصاق داشته‌اند. نه یک ماندگاری چند دهه‌ای که در کشور ما خودش قابل افتخار است بلکه یک ماندگاری چند سده‌ای … حالا چیزی که می‌خواهم بگویم این است که نهادهای رسمی اجتماعی که پایداری اجتماع را تغذیه می‌کنند، پایداری خودشان باعث ایجاد نقاط پایدار در نقشه اجتماع می‌شود و بر عکس … و من کسانی که را که این پایگاه‌ها را ایجاد می‌کنند و کسانی را که به خون دل، آن‌ها را در دوره زمانی خویش نگاه می‌دارند، از بزرگان تاریخ اجتماع می‌دانم.

دوم این که تصویر آقای چیپس تصویر مردی است که با روزگار و سنت‌های روزگارش سر سازش دارد و راهی که برای زندگی بر می‌گزیند، راهی ساده، روان، بدون گردن‌کشی و البته بدون چشم‌انداز افتخار است. تعریفش از هدف در زندگی‌اش، تعریفی کوچک و زیباست و عمر جاودانگی‌اش به عمر خودش کفاف می‌دهد و حداکثر چند سال بعد از خودش… آن پیر معلم که ذکرش کردم خیلی مطمئن نیستم که این گونه باشد اما منشش مرا یاد این سازگاری می‌انداخت … یاد یک پیر معلم در یک شهرستان کوچک … برای من این گونه زیستن با زیستن از گونه‌ای سرکش، از گونه‌ی جنگجو بودن و آن حس خاصش وقتی که برای رسیدن به آوردگاهش دارد روزها دشت‌های وسیع را پشت سر می‌گذارد (حالا چه واقعی چه استعاره‌ای)، همیشه در ذهنم یک جدال همیشگی داشته … نمی‌دانم کدامش عاقبت رستگاری می‌آورد.


 

Average Rating: 4.4 out of 5 based on 294 user reviews.

ارسال دیدگاه!



پیام



© 2007.

ساخته شده توسط Rodrigo آماده شده برای وردپرس فارسی و فارسی سازی شده توسط علی ایرانی.

WordPress