شهریار عیوض‌زاده زمین و انسانهایش

آن طرف، داستان لویزان بعد از آن همه یخه‌کشی و بگیر و ببند و بیا و بروٰ، عاقبت پاراگراف آخرش با پاراگراف اولش یکی شد… این طرف، کسانی می‌خواهند که تا دریاچه‌ی گهر جاده بکشند، نمی‌دانم شاید من هم رفتم زمین خریدم آن حوالی و آلونکی و شاید هم منقل و سیخ و بادبزنی… و این کارنامه‌ی این هفته – تازه تا وسط هفته- است و هر هفته‌ی سال برای خودش همچنین کارنامه‌ای دارد … می‌دانی چه احساس می‌کنم؟ احساس می‌کنم که ما دغدغه‌مندان تُنُک جمعیت محیط زیست – حالا واقعی و یا خود‌خوانده- سخت نامتناسب و بی‌ربطیم … اصلا بی‌خودیم …. یک – و نه بیش از یک- غلط املائی وسط یک کتاب مطولیم … که با عرض پوزش از خوانندگان در چاپ بعدی اصلاح خواهیم شد … جیرجیر لولای در(ب) یک خانه‌ی فرتوت در یک شهر شلوغیم که ناله‌اش بر ذهن هیچ شنونده‌ای دریغ از این که حتی لکه‌ا‌ی کوچک هم سایه بیاندازد… مدتهاست که در این فکرم که این خرده‌ ناله‌های ژنده از فرط تکرار را کمتر کنیم و راه را از یک مسیر نیازموده‌ی دیگر بیاییم، اما می‌دانی … بعضی وقتها واقعا دردش نمی‌گذارد که آدم ساکت بماند.

Average Rating: 4.6 out of 5 based on 267 user reviews.

۲ دیدگاه

شاید هم اون سوسکی هستیم که نسبت به سوسک کش مقاوم شده.

ارسال شده توسط ماندانا این رد, مورخ ۵ مهر ۱۳۸۶, ۳:۴۵ ب.ظ. #.

چو عاشق می شدم گفتم که بردم گوهر مقصود/ ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد
ما هم وقتی پا در این راه گذاشتیم فکر کردیم که راه رستگاری را یافته ایم. امروز خود را ناله لولای دری که هیچ کس نمی شنود چه برسد به آنکه بخواهد در مورد علت ناله بیاندیشد

ارسال شده توسط گرگ خاكستري, مورخ ۷ مهر ۱۳۸۶, ۹:۴۸ ق.ظ. #.

ارسال دیدگاه!



پیام



© 2007.

ساخته شده توسط Rodrigo آماده شده برای وردپرس فارسی و فارسی سازی شده توسط علی ایرانی.

WordPress